گندم طلائی ما

خاطرات کودکی گندمی

روزانه های 44 ماهگی

عشقدونه مادر 44 ماهه شدی خیلیییی مهربونی و احساساتی و همش داری ابراز علاقه میکنی،دوست دارم هایی که ازت میشنوم منو تا آسمون میبره،با بابامرتضی هم همینطوری همش بغلش میکنی خیلی زود متوجه اشتباهاتت میشی و معذرت خواهی میکنی،مثلا میگی مامان ببخشید که تو تختم نخوابیدم ببخشید ،با یه لحنی هم میگی آدم دلش ریش میشه حالا بماندکه دوباره همون کارها رو تکرار میکنی برای خوابیدنت هم که برنامه ها داریم،اولش که میگی میخوام پیش شما بخوابم و  کلی تو اتاق ما با بابا بازی کنی،بعدش که میبینی بابا خسته میشه و میخواد بخوابه میگی نمیخوام اینجا بخوابم بریم تواتاق خودم ،حالا برنامه های اونجا شروع میشه،کل کتابها تو پهن میکنی  رو زمین و میگی...
18 بهمن 1395

روزانه های43 ماهگی

یک عدد مامان تنبل سلام میکنه عشقدونه این روزها سرم گرم چرم دوزی شده و زیاد وقت آزادندارم،شماهم اصلا عقب نمی مونی و هر کاری که میخوام بکنم پیش قدمی و دلت میخواد انجام بدی،خلاصه مادر دختری کار می کنیم یه وقتهایی هم البته خسته میشی از کار من،میگی بیا بازی و قربونت برم خستگی ناپذیری،معمولا هم دوست داری تو اتاق ما یا خودت بازی کنیم چون میدونی اونجا شش دنگ حواسمون به بازی و شماست تازگیا برای بازی بابا رو بیشتر از مامان قبول داری چون بابا به بازی بیشتر هیجان میده ولی با من معمولا نقاشی وکاردستی و اینجور کارها رو دوست داری،بازی جدیدمون ململه (معلم)بازی هست،یه کاغذ چسبوندیم بالای تختمون و به نوبت معلم و بچه ی مدرسه میشیم(بچه ی مدرسه...
27 دی 1395

یلدای 95

عشقدونه من از یه هفته قبل یلدا من مشغول درست کردن دامن و تاج و دستبند و...برای شما بودم و چند روز قبل یلدا یعنی جمعه که آفتاب هم بود رفتیم پارک سالار مشکات کلی عکسهای خوشگل انداختیم دامنتو بردم و تو پارک تنت کردم،الانم مشغول آماده سازی هستیم وای که من غش کردم برات،آخه این قیافه موشی چی میگه وقتی داشتم ازت عکس می انداختم یه آقایی که به نظر عکاس بودن اومدن و گفتن وای چه خانم خوشگلی،اجازه هست ازش عکس بندازم آخه تو سلبریتی منـــــــی یعنی همش در حال غرغر بودی ،بابامرتضی همش میگفت گندم نخند...
8 دی 1395

روزانه های 3/5 سالگی واولین برف امسال

انارگل خونه ی ما 3/5 ساله شد دختر ناز مامان و بابا چقدر روزهای با تو بودن شیرینه،حسابی سرمون گرمه و گاهی اوقات 24 ساعت و کم میاریم و با خودم میگم من قبل از گندم روزهام چطور می گذشت، عاشق روزمرگی هایی هستم که با تو میگذره و با قد کشیدن تو ما هم کنارت بزرگ میشیم  در طول روز کلا مشغول بازی هستیم و یه دقیقه نمی شینی،بعضی وقتها که خسته میشم و کلی هم کار دارم برات کارتون میذارم تا بشینی یکم ،منم هم استراحت کنم هم به کارهام برسم،کارتون ماشا وخرسه رو انگلیسی دانلود کردیم و خیلی دوست داری و برای آموزش زبان هم خیلی خوبه، یه سری از قسمتهاش تو لپ تاپ بود یه شب دیدم نشستی پشت لپ تاپ و داری باهاش کار میکنی اومدم نگاه کردم دیدم قشنگ تک...
18 آذر 1395

روزانه های 41 ماهگی

عزیزتر از جانم سلام این روزها بهت میگم فلفل،آخه خیلی ورجه وورجه داری و یه دقیقه یه جا بند نمیشی اینم بگم اصلاااا تحمل نداری یکم لحن صدام عوض بشه،میگی چرا منو دعوا میکنی ،در صورتی که من اصلا دعوات نمیکنم فقط لحن صدام جدی میشه،خلاصه خیلییی بهت بر میخوره یه بار که مشغول بپر بپر بودی گفتم گندم مواظب باش،شما هم با یه لحن دلخور و جدی گفتی: دارم بازی میکنم چرا منو دعوا میکنی منم خنده ام گرفت و بهت گفتم فلفل میگی: من از دستت ناراحتم اونوقت تو به من میگی فلفل (آخه همش از رو مبل داری بالا و پایین میپری،بعضی وقت ها هم یه چیزی میره زیر پاهات و سر میخوری) این ماه 20 روز خونه مامان جون بودیم،برای عاشورا و تاسوعا رفتیم و دو هفته...
18 آبان 1395

40 ماهه شدی

انارگل خونه ی ما 40 ماهه شده و تو این روزها تغییراتتو خیلی حس میکنیم،کم کم ازخردسالی به کودکی پا می ذاری و هر روز به خاطر داشتنت وسالم بودنت و خانممم بودنت چندین بار خدارو شکر میکنم خوب همیشه که نمیشه تعریف کرد،درسته که خیلی آرومی و اهل لج وغرغر و نیستی ولی خوب یه اخلاقهای خاص خودتو داری،مثلا هیچ چیزو درجا قبول نمی کنی وهمش داری میگی نه  میگم گندم نهار بخوریم میگی نه،میگم گندم جیش داری میگی نه،میگم گند م بخوابیم میگی نهههه،با این خوابیدنت که همیشه بحث داریم،با اینکه خیلی خواب آلو هستی و بعدازظهرها باید دوساعت بخوابی ولی حتی اگه خیلی خسته هم بشی حاضر نیستی بخوابی  خیلییی مامانی شدی و ازم جدا نمیشی،همش دنبالمی و...
22 مهر 1395

عید قربان95

برای تعطیلات عید قربان امسال از پنجشنبه 18ام رفتیم و تا جمعه ی بعد که 26ام بود موندیم صبح 18ام با دایی یاسین رفته بودیم شهرداری چون یکم خرید داشتم این رشته پروانه رو گرفته بودی،میخوام برات دستبندش کنم داری سعی میکتی ژست بگیری وتعادلتم حفظ کنی هر دفعه میریم شهرداری دوست داری این اتوبوس هایه برقی که گذاشتن برای رفت و آمد تو قسمتهایی که ماشین نمی تونه بیاد سوار شیم پنجشنبه ساعت 5 راه افتادیم و وقتی از رامسر رد می شدیم رفتیم سر خاک حبیب،چقدر دیر فهمیدیم اینجاست خونه ی عزیز هم همیشه دور این ستونی عید قربان هم مثل هر سال خونه ی بابا جون بودیم با عمه مریم و عمو جما...
28 شهريور 1395

ماه نگار 39

انارگل 39 ماه ی من ســــــــــــلام دخمل گلی ما احساساتی بود از اولش ولی این روزها خیلی بیشتر احساساتشو بروز میده،همش منو بابایی و بغل میکنی ومیگی دوست دارم،عاشقتم وهمش در حال بوسیدن ما هستی این روزها فکرم خیلییی مشغول ولی خیییلی سعی میکنم به روی خودم نیارم و همش بهت لبخند میزنم وکلی بازی میکنیم ولی همش داری ازم می پرسی مامان تو خوشحالی یا مامان ناراحتی از بلبل زبونتیت هم هر چی بگم کم گفتم یه بار همش صدام میکردی منم داشتم ظرف میشستم وگفتم مامان دستم بنده،بهم میگی دستتو بشور بندیش بره میخواستیم برین بیرون رفتی لباس خونگی آوردی بهت میگم مامان این لباس راحتیه مناسب بیرون نیست میگی داریم میریم بیرون باید لباس سخت...
18 شهريور 1395

سی وهشت ماهگی ومهمون هامون

سلام به دردونه ی خونه مون دخترکوچولویه ما این روزها حسابی کنجکاو شده ودائما داره می پرسه چرا چرا؟ یعنی چرا گفتنت قطع نمیشه اصلا انگار جوابهامون قانعت نمیکنه،البته من همش سعیم اینه که بهترین جوابهارو بهت بدم ولی فکر میکنم سوالهات تا یه جایی کنجکاویه و از یه جایی به بعد دیگه بازی میشه،برای همین من معمولا سوالتو با سوال جواب میدم و میگم خودت چی فکر میکنی  داشتیم باهم توپ بازی می کردیم آ رنجتو نشون میدی میگی این چیه؟ میگم آرنج،میگی چرا آرنجه این باید زانو باشه زانوی دست خونه ی مامان جون بودیم خیلی شیطونی میکردی،یه بار اومدم صدات کنم گفتم گندمک، دایی امین میگه این دیگه گندمک نیست چیپس فلفلی شده ازوقتی باشگاه میری ش...
18 مرداد 1395