گندم طلائی ما

خاطرات کودکی گندمی

تعطیلات خرداد+اولین شهر بازی

خیلی عجیب بود که ما 3 روزتعطیلی رو موندیم رشت البته دودل بودیم برای رفتن از طرفی مامان جون هم میگفت بیاین اینجا برای گندم تولد بگیریم،ولی واقعا نمیشد من خیلی کار داشتم،برای همین موندیم،من از صبح تا عصر به کارام میرسیدم،غروب هم میرفتیم بیرون از سه شنبه شروع میکنم،شب نیمه شعبان بود اولش رفتیم برای شما ی کفش خوشگل خریدیم بعدشم رفتیم مولودی آماده برای رفتن   خدارو شکر با کالسکه هیچ مشکلی نداری و اگه4 ساعتم بیرون باشیم توش میمونی،ی وقتهایی هم میای بیرون یکمی راه میری دوباره میشینی،بعضی وقت هام پشت و رومیشینی     اینم کفش های خوشگل گل دختر   قبل از اینکه مولودی شروع بشه رف...
27 خرداد 1394

روزانه های بیست وچهار ماهگی

سلام عشقدونه ی من ببخشید که دیر به دیر وبتو آپ میکنم آخه این ماه اصلا فرصت نداشتم،همش درس وامتحان وسمینار،اصلا وقت نداشتم درست وحسابی باشما بازی کنم،وقتایی که حوصله ات سر میرفت میاومدی جزوههامو میبستی و میگفتی: درس نه...درس بسه الان دیگه جمله میگی و خیلی حرف زدنت پیشرفت کرده بهت میگیم پستونکت چی شد،میگی: هاپو خو (هاپو خورد) البته بعضی روزها یکسره میکنی و همش میگی: مانیا هاپو خو،مامانو هاپو خو،جیجی هاپو خو،.. کلا هر چی به چشمت بخوره میگی هاپوخورد اسم مامان و بابا وخودتومیدونی ومیگی، ماما میجه،ماتیزا،دندو (dando)بعضی وقتها هم میگی ددو طلا (گندم طلا) عاشق فیلم شمعدونی هستی،وقتی شروع میشه بی حرکت میشینی و تماشا ...
26 خرداد 1394

تولدت مبارک فرشته ی صورتی ما

و... دخترکمون دو ساله شد این دو سال بهترین سالهای زندگی مامان وبابا بود،دو سالی که لحظه به لحظه شاهد بزرگ شدن میوه ی دلمون بودیم،فرشته ای که روز اول حتی میترسیدم بغلش کنم بس که کوچولو ونحیف بود،وحالا این فرشته برامون آواز میخونه و میرقصه و ما گاهی اوقات یادمون میره که دخترکمون همون فرشته کوچولوییه که 18 خرداد 92 ساعت 8:22 دقیقه از جسم مادرش جدا شد و شد یک انسان مستقل که البته حتی نمیتونست گردن بگیره گاهی اوقات نوزادی گندمی یادمون میره و وقتی ی نی نی میبینیم میگیم وای خدای من شکرت که دخترمون انقدر بزرگ شده امسال هم به خاطر امتحان مامان نتونستیم بریم کیاکلا برای تولدت عزیزم،قرار بود همینجا دوستامونو دعوت کنیم که اونها هم نبودن ...
19 خرداد 1394

بیست و سه ماهگی نازدونه

سلام قند ونباتم... دیگه شمارش معکوس برای تولدت شروع شده و این روزها فکر تولدتم که چیکار کنم،آخه چند تا برنامه دارم حالا کدومش اجرا بشه خدا میدونه  این ماه خیلی ماه سختی بود،مریضی از روزهای آخر تعطیلات شروع شدوتا همین الان ادامه داره،اولش که سرما خوردی و بعدشم که اون کهیرهای لعنتی اومدن سراغتو الانم که این ویروس جدیده دست از سرت بر نمیداره،اگه میدونستم قراره انقدر مریض بشی از شیر نمیگرفتمت آخه خیلی ضعیف شدی از کارای این روزها هم بگم که کم کم داری شیطنت هاتو رو میکنی و از دیوار صاف که نه ولی ازمبل و تخت و .. چرا.......بالا میری،به بابا مرتضی میگم گندمی داره شیطون میشه، میگه:خوب باید بشه دیگه انگشت هاتو با هم میشمریم...
19 ارديبهشت 1394

روزهای سخت گذشت

بالاخره تــــــــــــــــــــــــموم شد وبه امیدخدا دیگه پیش نیاد،نه برای گندم ونه برای هیچ بچه ای گندمی 4 روز تو بخش ایمونولوژی بیمارستان کودکان 17 شهریور تحت نظر دکتر چراغی فوق تخصص آسم و آلرژی بستری بود،خدا رو شکر همون آژیوکت اولی که براش گذاشته بود خوب مونده بود ودیگه لازم نبود دستای کوچولوی دخترم سوراخ بشه،این چندروز هم تو بیمارستان یک لحظه یک جا ننشست وهمش داشت میگشت،به همه ی اتاقها سر زده بود وبا همه دوست شده بود،وقتی پتوی عزیزشو میذاشت رو سرشو راه میرفت همه ذوق میکردن و ازش عکس میگرفتن ی روز ی گروه دانشجو اومده بودن با خودشون کلی بادکنک آورده بودن و با بچه ها بازی میکردن وکلی بچه ها رو خوشحال کردن،گندمی هم که پای ثابت همه ...
7 ارديبهشت 1394

بیمارستان

کهیرهای گندم جدی تر از اون چیزی بود که فکر میکردیم،بعد از انجام آزمایش متوجه شدیم که به آنتی بیوتیکی که دو هفته پیش خورده حساسیت داشته انقدر کهیرها گسترده شده بودن روبدنش که دکتر ها هم تعجب میکردن و دکترش گفت باید بستری بشه،از دیروز بستری شده و به هیچ وجه دوست نداره بمونه اونجا،همش میگه: بابا،ماشین،بیم د د،بدو بدو خدایا مشکل بچه ام جدی نباشه،آخه دکتر میگفت بچه ای که به دارو واکنش داده باید کبد وکلیه اش هم تست بشن
2 ارديبهشت 1394

بای بای جی جی

دختر ناز من...گندم طلایی خونه ی ما یکمی زودتر از پایان دوسالگی از بزرگترین وابستگیش جدا شد،جدا شدنی که دخترمونو یک مرحله جلو برد عبور از مرحله ی شیر خواری به خردسالی مدتی بود که به پیشنهاد اطرافیان والبته دکترش شیر روزشو کم کرده بودم و فقط موقع خواب شیر میخورد،اگه قبلش میخواست سرشو گرم میکردیم تا یادش بره تا اینکه چهارشنبه ساعت 10 صبح وقتی از خواب بیدار شد برای آخرین بار جی جی خورد و تــــــــــــــــموم یک کم قبل تر میخواستم صبر زرد بگیرم تا تلخ بشه وخودش دیگه درخواست نکنه اما راستش دلم نیومد،دلم نیومد از شیر مادر براش خاطره بد بسازم،دلم نیومد نسبت به چیزی که دو سال با لذت خورده بد بین بشه برای همین چسب زخم زدم و به گند...
31 فروردين 1394

روزت مبارک فرشته ی مهربان زندگی من

   گرامیداشت روز مادر، گرامیداشت فرشته ای آسمانی است که خداوند به هر انسانی در روی زمین یکی از آنها را هدیه داده است، فقط و فقط یکی که هیچ جایگزینی ندارد. فرشته مهربان زندگی من، روزت مبارک و چه زیبا گفت حسین پناهی: ...
20 فروردين 1394

نوروز نامه

سال 93 با همه ی خوبیها و بدیهاش تموم شد وچقدر از نظر من وبابا این سال به سرعت گذشت چون ی کوچولوی خوشگل خوشمزه داشتیم که در کنارش گذر زمان روحس نمیکردیم،وای که چقدر سریع گذشت از یک سالگی تا به الان انقدر ما تو سال گذشته برای هر کار گندمی شگفت زده شدیم و ذوق کردیم که من هر بار از خدا میخواستم کوچولومو در پناه خودش حفظ کنه و به هر که در آرزوی بچه دار شدنه این نعمت رو عطا کنه نمیدونم این خوبه که بچه های این دور و زمونه انقدر زود با تکنولوژی آشنا میشن یانه اما نمیتونم خوشحالی وذوق خودمو وقتی گندمم این قدر مسلط با موبایل کار میکنه رو پنهون کنم،چندوقت پیش از مامانم پرسیدم ماهم بچه گی هامون انقدر باهوش بودیم یا من مثل اون سوسک معروف دارم ...
17 فروردين 1394

بوی بهار میرسد

اسفنددوست داشتنی من از راه رسید،ماهی که بوی بهار میده و من همیشه عاشق شلوغی های این ماه هستم،کم کم داریم به شمارش معکوس نزدیک میشیم و همه ی فعالیتهای ما میره رو دور تند،البته ما کارهامون کاملا انجام شده و الان فقط منتظر بهاریم بــــــــــــــــــــــهار فصل دخترک خردادی من احساس میکنم سال  94 سال عجیبیه برامون آخه قراره تغییرات بزرگی تو زندگیمون اتفاق بی افته،امیدوارم همه سال خوبی پیش روداشته باشند البته الان هوا سرد شده و پشت هم باروون میاد به لطف خدا،مثل اینکه چله کوچیکه داره تمام زورشو میزنه تا آبروی زمستون امسال رو حفظ کنه،زمستونی که بیشتر شبیه اوایل پاییز بود  واما شرح احوال این ماه: این ماه 3 گروه مه...
17 اسفند 1393