گندم طلائی ما

خاطرات کودکی گندمی

قربان تا غدیر 94+گوشواره دار شدن دخملی

دخملی مامان،3روز مونده بود به عید قربان رفتیم کیاکلا و13 روز موندیم و حسابی بهمون خوش گذشت داشتم لباسهامونو جمع میکردم که دیدم ساکتو برداشتی و میگی دنگ بزنم بابا متضی بییم مامان جون   داریم میریم خونه عمه اعظم   نی نیه دختر عمه ام به دنیا اومده بود،رفتیم پیششون تا نی نیو دیدی با تعجب میگفتی پا داره(فکر میکردی عروسکه)   یه مدت بود تا گوش کسی گوشواره میدیدی میگفتی دوشوایه میخوام ،منم قصد داشتم حالاکه موهات تقریبا بلند شده چند ماهه دیگه سوراخ کنم که مامان جون گفت عید قربون سوراخ کن،یه روز قبل عید با بابا مرتضی و عمه عالیه رفتیم مطب،اولیو راحت گذاشتی و تا صدایه دستگاهو شنیدی جیغ کشیدی و نمیذاشتی...
13 مهر 1394

روزانه های بیست وهفت ماهگی

دخترک آروم من بیست و هفت ماهه شدنت مبارک اینروزها خیلی کار دارم آخه 25 شهریور باید دفاع کنم و حسابی سرم شلوغه،برای همین نمیشه خیلی ددر رفت،البته مهمون میاد برامون تا از تنهایی در بیایم،غیر از مهگل جون ومامان وباباش،مامان جون وباباجون هم اومدن پیشمون البته یه روز ونصفی موندن دوماهه که وبلاگتو کم کم مینویسم و روز ماهگردت آپدیتش میکنم،اینجوری کمتر وقتمو میگیره مامانی واقعا شرمنده ام که انقدر سرم شلوغه این روزها و اونجور که دلم میخواد نمیتونم بهت برسم،قول میدم جبران کنم شاپرکم دیگه نمیشه حرفهایی که میزنی رو اینجا نوشت آخه ماشالله همه چیومیگی و هر روز با یه جمله جدید سورپرایزمون میکنی با بابایی داشتی می رفتی پارک میگی: ...
21 شهريور 1394

روزت مبارک دخترکم

زودتر به تکلم می افتد،  زودتر راه می رود، زودتر به سن تکلیف می رسد... اصلا انگار دختر از همان اول عجله دارد ... گویی که اصلا برای خودش وقت ندارد، که حتی بازی هایش رنگ و بوی "جان بخشیدن" دارد، رنگ و بوی ابراز عشق و محبت به "دیگری " ... نگاه کن چه معصومانه عروسکش را در آغوش می فشارد، گویی سال هاست طعم شیرین "مادری" را چشیده است... آری... "دختر بودن" یعنی عجله داشته باشی، برای رساندن مهر به دستان دیگران ... " دختر بودن" یعنی وقف بند بند ساقه ی وجود تو برای رشد نهال عاطفه ... " دختر بودن" یعنی از مقام ریحانه بهشتی بودن به "لتسکنوا الی...
25 مرداد 1394

مهمون کوچولو

گل دختری این هفته دوست بابامرتضی عمومهدی با خانومشون خاله مرضیه و دخمل کوچولوشون مهگل جون(به قول شما مه لو ) اومده بودن پیشمون وحسابی با هم خوش گذروندیم،مخصوصا شما چون همش بیرون بودیم و حسابی خوش به حالت بود،تا حالا بچه کوچیکتر از خودت دور و برت نبوده و رفتارت برام جالب بود،اسباب بازی هاتو نمی دادی ومیگفتی اخه ،دلیل می آوردی برای ندادنت ،ولی خیلی دوسش داشتی مهگلی هم شما رو خیلی دوست داشت و با صدات میخندید شما هم همش میگفتی میخنه (می خنده) برات جالب بود که میخندید لابد چون کوچولو بود فکر میکردی عروسکه سوار روروئکش میشدی مهمونها دوشنبه اومدن و ما سه شنبه رفتیم خلخال،محل سربازی بابا،خیلی جاده ی قشنگی بود وخیلی خنک،شب هم توج...
23 مرداد 1394

روزانه های بیست وشش ماهگی

کوچولوی 2 سال و2 ماه و2 روزه ی من ســــــــــــــــــــــلام آخه تو چرا انقدر با کارات دلبری میکنی نفس؟ حسابی برامون بلبل زبونی میکنی،قبل خواب میگی  پیسه بخون (قصه بگو)ووقتی من دارم برات قصه میگم وسطاش میگی من بخونم  و برای من یه چیزایی تعریف میکنی یه سری کلماتو خیلی جالب میگی مثل: ایشبخ (بشقاب)، میسماس (مسواک)، ایمونه (هندونه)،  روزی 50 بار کلاغ پر بازی میکنیم و اسم همه رومیاری،از  دلاخ،اوجش (گنجشک)شروع میکنی تا مامان جون و محسن و...خلاصه اسم هر کی که یادت بیاد،یه روز داشتم شعر بعدشو میخوندم دیدم داری باهام تکرار میکنی هاپوکه پر  ندایه (نداره)     باباش خبر  ندایه   &...
20 مرداد 1394

تعطیلات عید فطر

بعد از یهماه رمضون گــــــــــــرم برای تعطیلات رفتیم کیاکلا،دوماهی میشد نرفته بودیم،چهارشنبه قبل افطار راه افتادیم آخه روز هم جاده شلوغه وهم هوا خیلی گرمه،آستانه افطار کردیم و در کل خیلی راضی بودیم از اینکه شب تو جاده ایم،ساعت 3 صبح هم رسیدیم سلمانشهر،برج الماس خاورمیانه   استخرتم برده بودیم و حسابی آب بازی کردی     امان از شیطنت های دایی یاسین       جوجه اردک مــــــــــــن   یه شب قبل عید فطر با دوستامون رفتیم پارک بابلسر   روز عید فطر هم با مامان جون اینا و خاله مهرانگیز و عموجمال رفتیم سد لفور   کوثر گذاشتت ...
3 مرداد 1394

روزانه های بیست وپنج ماهگی

سلام شاپرکم دختر گلی مامان یک ماه بزرگتر شده و صد البته خانم تر،همچین برامون بلبل زبونی میکنه که دلمون غش میره،میگه  سلام عییزم،اوبی؟ دوست داام  وقتی بابا مرتضی میره بیرون میگه  منم میام (کلا دوست داره همراه همه بره بیرون) به باباش میگه  نون بخر،ایش بخر...  و یک عالمه دستور دیگه دیشب داشت میوه میخوردتموم که شدگفت  بازم مخوام  گفتم تموم شد مامانی،به باباش میگه  بخر  بابا میگه چشم ،دخملی میگه  بپوش بخر (بپوش همین الان بروبخر ) یبوستت که دست از سرت بر نداشته و دیگه بردیمت فوق تخصص گوارش کودکان،ایشون هم کلی آزمایش ودارو نوشت ویه عالمه رژیم غذایی،خداروشکر الان راحت شکمت...
19 تير 1394

مهمونهای گندمی

 عزیزدلم توهفته ی گذشته کلی مهمون داشتیم،گفتم مهمونهای گندمی چون همه شون به خاطر شما اومده بودن ،اولیش دایی یاسین بود که پنجشنبه اومده بود و تا سه شنبه موند،میخواست بیشتر بمونه ولی چون دایی امین رفته بود اردبیل ومیخواست برگرده تصمیم گرفت بره آخه دیگه زورش میاومد با اتوبوس بره 5تیر با دایی یاسین رفتیم سیاهمزگی شفت،غذا درست کرده بودم که کنار آبشار افطار کنیم ولی چون آبشارش تو دل جنگل بود و همه ی کسایی که بودن اونجا دیگه داشتن میرفتن ما هم تند تند غذا خوردیم و برگشتیم،البته یکم ترسیدیم چون دیگه تاریک شده بود ، میخواستیم جایی دیگه نگه داریم ولی شما تا نشستی تو ماشین خوابیدی بس که آب بازی کرده بودی ولی جای خیلی خوشگلی بود &n...
13 تير 1394

گرمای تابستون وآبتنی تو حیاط و دریا

دوباره اومدم تا از این روزهای نفسم بگم اول بگم که هوا خیلی گرمه و شدیدا شرجی و ما هم اکثرا تو خونه ایم،آخه امسال ماه رمضون بعد دوسال میتونم روزه بگیرم و دیگه با وجود گرما انرژی نمی مونه بیرون بریم،اما استخر دخترکو راه انداختیم و تو حیاط حسابی آب بازی میکنه       آموزش شنا توسط بابا   بله دخترک زیرآبی میره     بعداز اینگه گندمی اعلام خستگی کنه اون آبو میریزیم تو باغچه،گندمی داره به باباش تو اینکار کمک میکه   واینم کرال پشت   2تیر هم غذا درست کردم و با دوستامون رفتیم کاسپین تا بچه ها حسابی اونجا آبتنی کنن   فک...
10 تير 1394

تولدت مبارک بابا مرتضی

عشقدونه مامان امروز تولد بابا مرتضی ست برای همین دیشب براش یک تولد کوچولو گرفتیم ،به قول شما  تولد بازی  کردیم   عشقولانه های پدر و دختری     ایشالله صد وبیست سال دیگه سایه ات بالای سر ما بمونه عزیزم ...
1 تير 1394