گندم جونگندم جون، تا این لحظه 5 سال و 6 ماه و 10 روز سن دارد

گندم طلائی ما

ماه نگار 53

سلام عشقدونه،اومدم تا خاطرات این ماه تو بنویسم فلفل خانم میای بهم میگه مامان یه آهنگی تو دلم داره میخونه تو گوشیته بذار برام گوش کنم ،حالا من از کجا بدونم چی تو دلت داره میخونه از این باری که از کیاکلا برگشتیم شبها دوست داری پیش ما بخوابی و منم اصلا سخت نگرفتم و گفتم خودش به اون راحتی جدا میخوابید الان دوست داره کنار ما بخوابه،اتفاقا خوشحال شدم چون دیگه سر زدنهای شبانه ندارم و کنار خودمی،بهونه تم اینه که تختم کوچیکه و تا بازش نکنین توش نمیخوابم البته اندازه تهااا،ما هم چون هنوز براش روتختی نگرفتیم بازش نکردیم هر روز مهد میری و منم با مامان دینا و آیلین بعد اینکه بچه هارو گذاشتیم مهد میریم پیاده روی و حسابی وزن کم کردم ...
18 آبان 1396

ماه نگار 52

گل ناز من سلام باتاخیر دارم وبلاگتو آپ میکنم چون یکمی سرم شلوغه،نصف خاطرات این ماه و که تو پست روزهای آخر تابستون نوشتم،میمونه خاطرات مهر هفته ی اول مهر از یکشنبه تا چهارشنبه رفتی مهد و هر روز مربی تون خاله سمیرا تو گروهی که داریم برامون عکس میفرسته،چون هفته ی اول تو دهه ی اول محرم بودیم شمارو بردن هیئت برای عزاداری ومن هم اومدم چون اولین بار بود که بدون من جایی میرفتی و دلم شور میزد،موقع برگشت هم با مینی بوس شما برگشتم وخیلی خوب بود،کلی جوجه تو مینی بوس چهارشنبه بعد از ظهر جلسه اولیا و مربیان بود تو مهد و قوانین مهد و بهمون گفتن و اعضای انجمن و مشخص کردن که من نفر اول شدم پنج شنبه بعدازظهر هم که هفتم محرم بود راه افتا...
24 مهر 1396

اولین روز مهد

دختر گلم امروز 2ام مهر رسما مهد کودکی شدی،صبح بابا مرتضی دیرتر رفت اداره تا با هم شما رو ببریم مهد،اول از زیر قران ردت کردم و از خدا خواستم خودش مواظب امانتی که بهمون داده باشه وقتی گذاشتیمت و برگشتیم و بابا هم رفت یکمی دلم گرفت از تنهایی،الانم که دارم اینارو برات مینویسم منتظرم تا ساعت 12 بشه و بیام دنبالت دلم برات تنگ شده مامانی 31امرفتیم برای مهدت طبق لیستی که بهمون داده بودن خرید کردیم من اسمتو روی برچسب نوشتم و تو می چسبوندی رو تک تکشون شب قبل ساعت 10.30 خوابیدی و7 صبح خودت بیدار شدی،این برنامه همیشگی بشه که عالیه برنامه ی غذایی تون،البته تو فعلا ...
2 مهر 1396

روزهای آخر تابستون 96

نازگل مامان،روزهای اخر تابستونمون به مهمون داری و کلاسهات گذشت معلم زبانت خیلی ازت راضیه،البته انصافا بابامرتضی هم باهات خیلی کار میکنه و همش دارین با بازی درسهاتو تمرین میکنی امسال فعلا قراره هفته ای سه روز بذارمت مهد و باید فرم بپوشی (من تو دوران تحصیل خودمم از فرم بدم می اومده،آخه چرا لباس دخترا باید انقدر زشت باشه،البته فرم شما زیادم بد نیست،روپوشهای سرمه ای و قرمز با لچک قرمز،کلا شکل پیراهن دوخته شده و من تصمیم دارم با جوراب شلواری بپوشونم برات،یه امسال و میتونی راحت بپوشی تو مهد ومدرسه دیگه 21 شهریور نوبت دکتر گوارشتو داشتیم و شکرخدا مشکل یبوستت خیلی وقته برطرف شده و از عید دیگه داروتو بهت ندادم ولی همچنان باید رژیم غذا...
31 شهريور 1396

ماه نگار 51+عید قربان تا عید غدیر

سلام عشقدونه این ماه حسابی سرمون شلوغ بوده،جمعه 27مرداد خاله زلیخا وشوهر خاله و مریم جون و ملیکا جونو پسرخاله حامد اومدن خونه مون،جمعه نهار پیشمون بودن وبرای امر خیر اومده بودن،پسرخاله حامد داماد شده وعروسشون رشتی بوده،جمعه بعدازظهر همه با هم رفتیم خونه عروس برای خواستگاری و دوشنبه صبح به سلامتی عقد کردن،مامان جون وبابا جون هم یکشنبه صبح اومدن ودو شنبه بعد از ظهر بعد از اینکه از خونه ی عروس اومدیم رفتن،پسر خاله داود وخانومشون ملیسا جون و انیتا کوچولو اومده بودن و شما سه تایی حسابی دو سه روزی خوش گذروندین مهمونهامون سه شنبه صبح رفتن برای عید قربان که جمعه 10 شهریور بود ما پنج شنبه عصر راه افتادیم و جمعه حدود 2 شب رسیدیم و تا ...
25 شهريور 1396

ماه نگار 50

دخترکم ایندفعه میخوام یکم از نگرانی هام برات بنویسم،متاسفانه اتفاقهای بدی اخیرا برای بچه ها افتاده،آتنای 7 ساله،بنیتای 8 ماهه،...کی آدمها انقدر دلشون سنگ شده،چطور دلشون میاد با جگرگوشه مردم این کارهارو بکنن،بعضی وقتها انقدر حالم بد میشه که دلم میخواد اینستامو حذف کنم،ولی میگم این بخشی از واقعیت جامعه مونه و باید بهت آموزش بدم،آموزش اعتماد نکردن به غریبه،آموزش حریم خصوصی بدنت،و در کنار همه ی اینها انقدر باهم دوست باشیم که اولین نفری که باهاش حرف میزنی خودم باشم،البته این آموزشهارو یه سالی هست که بهت میدم   و خداروشکر دارم کم کم نتیجه اشو میبینم  مثلا عمه با جی جی ت شوخی میکرد،این دفعه بهش گفتی جی جی جای خوخوصیه بهش دست نزن&nb...
18 مرداد 1396

ماه نگار 49+تولد بابا مرتضی

دارم تندتند عکسهارو انتخاب میکنم تا برات بذارم عشقدونه بعد عروسی دایی امین که برگشتیم،ماه رمضان بود،که تولد شما هم 14 ماه رمضون بود،برای تعطیلات عید فطر رفتیم کیاکلا و چون جشن عقد عمو محسن بود 8 روز موندیم،7 تیر جشنشون بود و این جشن هم عالیییی بود ان شالله خوشبخت باشن،همش میگفتی زنعمو مگه عروس نشده پس چرا سفید نپوشد و قرمز پوشیده تولد بابامرتضی هم 1 تیر بود که صبح رفتیم براش کادو خریدیم و بعدازظهر کیک درست کردیم و شب یه جشن کوچولو سه نفره گرفتیم،ان شالله سایه شون 100 سال رو سرمون باشه عیدفطر امسال 5 تیر بود وما با خانواده بابا مرتضی رفتیم سمت لفور،بعداز نهار هم شما با آجی آرزو رفتی خونه شون حمام کردی و برگشتی خون...
14 مرداد 1396

روزانه های 48 ماهگی

عشقدونه ســــــــــــــــــلام ببخشید که این دفعه انقدر آپ کردن وبلاگت دیر شد،آخه حسابی سرمون شلوغ بود بعد از عقد عمومحسن که اومدیم خونه،دایی امین و زندایی یه هفته بعدش اومدن دنبال من و شما تا برگردیم خونه مامان جون چون.... عروســــــــــــــــــــــی داشتیم 2 خرداد عروسی دایی امین و زندایی مهدیس بود و حسابی خوش گذشت،ان شالله به پای هم پیر بشن و زندگی پربرکتی داشته باشن ما حدودا 3 هفته اونجا بودیم و از یه هفته قبل عروسی خونه مامان جون اینا شلوغ بود،از بیشتر شبها فیلم دارم با عیدی هات اسکوتر خریدیم آخه خیلی وقت بود که میگفتی فصل توت فرنگی و آلوچه هم که بود و شما هم عاشق جفتشون ...
10 مرداد 1396

تولد 4 سالگی فرشته ی خونه مون

دختر گلم همیشه دوست داریم تو تولدهات برات کاری بکنیم که تو ذهنت بمونه،و امسال تصمیم گرفتیم تولدتو کنار دریا بگیریم،برای تزیین عدد امسالت تصمیم گرفتم از عکس هایی که خیلی برامون خاطره دارن استفاده کنم،پیشنهاد از من و اجرا از بابا مرتضی کادوی تولدتم یه تخته دوطرفه ست که یه طرفش تخته سیاه و یه طرفش وایت برده صبح تولدت رفتیم بیرون یکم خرید کردم،بادکنک هلیومی گرفتیم و برگشتیم خونه،بابا مرتضی بهت زنگ زده بود و تولدت و تبریک گفت،کلی ذوق کردی انگار انتظارشو نداشتی،بعدشم زندایی و مامان جون زنگ زدن و بهت تبریک گفتن منم برای افطار شامی درست کرده بودم که همون جا افطار کنیم،بعد تولد و کلی عکسهای خوشگل لباستو عوض کردم و با بابا رفتی تو آب،م...
20 خرداد 1396

در آستانه ی 4 سالگی

دردونه 4 ساله ی من باور نمیکنم به این سرعت داری جلوم قد میکشی،این روزها بزرگ شدنت و به وضوح حس میکنم،و داری دومین بلوغ زندگیتو پشت سر میذاری،بلوغ از مرحله ی خردسالی به کودکی نه گفتن هات خییییلی زیاذه،خیلی دوست داری با هر چیزی مخالفت کنی و این یکمی ما رو گیج میکنه،بی صبرانه منتظر عروسی دایی و زندایی بودی و براش لحظه شماری میکردی تو این ماه جشن نامزدی عمو محسن و داشتیم و کلی تو جشن رقصیدی و خانم بودی،ان شالله خوشبخت بشن،ولی خب نصفه شب بیدار شدی و کلی گریه کردی،من باید برات اسپند دود میکردم یه نوبت دندون پزشکی دیگه هم داشتیم که تا پامونو گذاشتیم تو مطب گریه کردی بریم خونه،دکتر هم گفت ببرینش اشکال نداره و یه نوبت دیگه بهمون ...
16 خرداد 1396