گندم جونگندم جون، تا این لحظه 5 سال و 6 ماه و 10 روز سن دارد

گندم طلائی ما

تولد پیش از موعد تو مهد

دختر گلم از زمستون همش میگفتی تو مهد برام تولد بگیر،میگفتم تولد شما خرداده،میگفتی چراااا من خرداد به دنیا اومدم منم تصمیم گرفتم هفته ی آخر مهد برات تولد بگیرم،تم تولدتم توت فرنگی انتخاب کرده بودی و برای پذیرایی هم ژله و پفیلا درست کردم و مربی تون گفته بود ساندویچ ندم چون اون روز دوتا تولد بود و بچه هام نمیخورن انقدرررر ذوق میکردی و بهت خوش گذشت که واقعا خوشحال شدم برات تولد گرفتم،مامان آیلین ومامان دینا هم اومده بودن چون ما اینجا تنها بودیم و میشد دوتا مهمون داشته باشیم دوستی تون همیشگی عشقدونه ها مدل کیک هم خودم داده بودم و عالی در آورده بود بچه های کل...
27 ارديبهشت 1397

ماه نگار 59

عشقدونه دیگه چیزی به 5 سالگیت نمونده،و حسابی خانم شدی چند وقته فکر و ذکرم شده مدرسه و پیش دبستانی،خیلی پرس و جو کردم و بالاخره نتیجه گرفتیم برای پیش دبستانی همین مهدی که هستی بذاریمت و برای کلاس اول مدرسه بری ، خلاصه که دردسرهای بچه داری کم نمیشه فقط مدلش عوض میشه این ماه یه سر رفتیم کیاکلا برای جشن عقد پسرعمه ام و یه هفته ای موندیم نوبت دندون پزشکی هم داشتی که اولش عالییی بودی و ولی بعد اینکه خسته شدی وقتی داشت عصب کشی میکرد یکم بهونه میگرفتی ولی خود دکتر خیلی راضی بود ازت هوا بهاری و عالی شده و پارک رفتن های ما هم شروع شده دیگه هر جایی که بشه دوچرخه رو میبریم بعد پارک هم رفتیم منظریه ...
19 ارديبهشت 1397

عید 97

عزیز دل مادر سال نوت مبارک،انشالله سال خوبی براتی همه باشه و ما هم بتونیم تصمیماتی که داریم و اجرا کنیم برای تعطیلات امسال از 28 اسفند به سمت کیاکلا حرکت کردیم و تو راه یه سر بقعه شیخ زاهد هم رفتیم،نهار درست کرده بودم که رامسر خوردیم،کلی هم به فروشگاهها سر زدیم و برات دو سه دست لباس راحتی گرفتم سال تحویل خونه ی عزیز بودیم و من و شما و متین سال تحویل کردیم،بعدش رفتیم خونه ی مامان جون و شب اونجا موندیم،روز اول به عید دیدنی گذشت،تو عید دو تا عروسی داشتیم و حسابییی سرمون گرم بود،از شب دوم عید رفتیم خونه ی خاله ام که 4 ام عروسی پسر خاله ام بود 10 فروردین هم عقد پسر عمه ام بود و دو سه روزی اونجا میرفتیم و می اومدیم بقیه توضیحا...
21 فروردين 1397

خریدهای عید 97

با تاخیر عکسهاتو برات میذارم تا یادگاری بمونه ست اسپرت ست مجلسی که برای عروسی دایی حامدگرفته بودم این ست هم مامان جون زحمتشو کشیده خونگی ها کفشها کیف هم که خیلی وقت پیش گرفته بودم این زنجیر هم کادوی تولدت بود که دایی امین و زندایی مهدیس زحمت کشیدن،سنگ فیروزه هم سوغاتی مشهد رفتن دایی وزندایی بود و مامان جون هم پول داد تا پلاکش کنم لوازم والتحریر هم عیدی دایی وزنداییه،مداد رنگی ها عالین و خیلی نرم رنگ میدن ...
17 فروردين 1397

روزهای پایانی سال 96+چهارشنبه سوری

عشقدونه امسال هم به خوبی وخوشی داره تموم میشه،ان شالله سال آینده برای همه سال خوبی باشه برای ما هم باشه،که تو سرمون پر از برنامه و نقشه ست دایی یاسین بعد تموم شدن کلاسهاش یه هفته اومده بود پیشمون چهارشنبه سوری امسال با خاله ایده آش پختیم و رفتیم دفتر کارشون،مامانها آش میپختن دخترا نقاشی می کشیدن   ژست عروس دومادی ما داشتیم آتیش بازی میکردیم و شما رفتین میز و صندلی آوردین و از خودتون پذیرایی کردین اینم بالن آرزوهای گندمی واااای شیتا سگ آرنیکا اینا باز بود موقع عکس دسته جمعی اومده بود زیر پام،از ترس مرده بودم تقویم امسال که مهد بهتون داده،البته عکسهایی ک...
26 اسفند 1396

ماه نگار 57

با تاخیر سلام عشقدونه این کارهای دم عید برای آدم فرصت نمیذاره ولی آپ کردن وبلاگت هم جز کارهای ضروریه برای من خریدهای کلی تموم شده ولی چیزهای ریز مونده،مثل هر سال عکسها رو تو پست جدا برات میذارم تا یادگاری بمونه برات این ماه مهمون داشتیم،عمو مهدی دوست بابا مرتضی و خانومشون و مهگل جون اومده بودن پیشمون و 4 روزموندن و کلی خوش گذشت،فقط شما دوتا دو دقیقه هم باهم نمی ساختین مهمونها از سه شنبه صبح اومدن و جمعه ساعت 12 شب رفتن،سه شنبه بعد استراحت راه افتادیم سمت قلعه رود خان و نهار اونجا بودیم،چهارشنبه صبح مهمونها تو شهر دور زدن و یکم خرید کردن و بعداز ظهر رفتیم کاسپین،پنج شنبه صبح هم رفتن خرید و بعد نهار راه افتادیم سمت سیاهکل...
22 اسفند 1396

ماه نگار 56

سلام عشقدونه اومدم با خاطرات این ماهت کلی حرفهای جالب میزنی و من همش یادم میره،قبلا یه جا مینوشتم ولی الان تنبلی میکنم هر چی از دقتتتتت بگم کم گفتم،یعنی من و بابا اینجوری هستیم همیشه تو خیابون چه تابلویی عوض شده متوجه میشی،فرش خونه ی عمه ام و مامان جون یه جایی شبیه متوجه میشی،حرفهای خیلی وقت پیشمونو یادمون میاری و ....،حتما باید با جزئیات بنویسم یه چکاب کلی داشتی که مثل همیشه عالییی بودی،خودت نشستی رو صندلی و وقتی خانومه بهت آمپول زد فقط یه آی کوچولو گفتی،ولی آهنت پایینه اخه به خاطر یبوستت بهت اهن ندادم ولی  سعی میکردم با غذا جبرانش کنم ولی الان که بزرگتر شدی باید مکمل بخوری،الان دارم بهت پودر فرامکس میدم ...
18 بهمن 1396

ماه نگار 55

عشقدونه سلام،ایندفعه تنبلی نکردم و سر وقت دارم وبتو آپ میکنم گندمی چند ماهه که خیلییییی میگی خواهر میخوام (هیچ رقمه هم راضی به برادر نمیشی )از توضیحاتی که ما میدیم هم راضی نیستی و قانع نمیشی که الان وقت آوردن خواهر نیست،این دفعه بهت گفتم اتاق ما که پره،اتاق خودتم که تخت و کمدت همست و جای خالی نداریم پس ما وسیله های خواهرتو کجا بذاریم،فعلا یکم راضی شدی ولی به بابامرتضی میگی خونه ی بزرگ بگیر خواهرمو بیاریم، اسمشم گذاشتی گلسا هر جا هممیریم به فکر خواهرتی،میریم برای شما کفش بگیریم میگی اینو برای خواهرم بگیر،یا لباسهات که کوچیک میشه میگی اینو میذارم برای خواهرم   چند وقته خیلی در مورد خدا میپرسی و میگی چه شکلیه،کج...
18 دی 1396

یلدای 96

گندمگم امسال برات یه پیراهن هندونه بافتم،خیلی سخت بود ولی عاشقش شدم و تو هم خیلییی دوسش داری  مامان دینا هم براش دامن بافت و صبح پنجشنبه رفتیم و براتون عکس انداختم شب هم مهمون داشتیم و زهرا ونیایش و مامان و باباش بودن ...
1 دی 1396

روزانه های 54 ماهگی ومهمونهامون

سلام عشقدونه یک عدد مامان تنبل اومده تا وبلاگتو آپ کنه،ولی باورکن سرم حسابی شلوغ بود،داشتم برای شب یلدا برات لباس میبافتم و حسابی طول کشید اخه کامواش خیلی ظریف بود سه روز هم مهون داشتیم که عمه اعظم اینا اومده بودن،که با هم قلعه رود خان رفتیم،عمه اینا سه شنبه شب اومدن و تا جمعه بعد از صبحانه پیشمون بودن یه اتفاق مهم این دفعه هم زلزله ای بود که تو رشت اومد،من وشما تنها بودیم خونه و داشتم آماده میشدم که بریم بیرون و شما هم پشت لپ تاپ نشسته بودی،یه دفعه احساس کردم خونه داره تکون میخوره،دویدم تا بیام و بگیرمت تموم شده بود و شما گفتی مامان چرا تکون میخوردم،زلزله4.6 ریشتر بود ومرکزش لنگرود بود و خداروشکر خسارتی نداشت برای تعطیل...
1 دی 1396