گندم طلائی ما

خاطرات کودکی گندمی

ماه نگار 49+تولد بابا مرتضی

دارم تندتند عکسهارو انتخاب میکنم تا برات بذارم عشقدونه بعد عروسی دایی امین که برگشتیم،ماه رمضان بود،که تولد شما هم 14 ماه رمضون بود،برای تعطیلات عید فطر رفتیم کیاکلا و چون جشن عقد عمو محسن بود 8 روز موندیم،7 تیر جشنشون بود و این جشن هم عالیییی بود ان شالله خوشبخت باشن،همش میگفتی زنعمو مگه عروس نشده پس چرا سفید نپوشد و قرمز پوشیده تولد بابامرتضی هم 1 تیر بود که صبح رفتیم براش کادو خریدیم و بعدازظهر کیک درست کردیم و شب یه جشن کوچولو سه نفره گرفتیم،ان شالله سایه شون 100 سال رو سرمون باشه عیدفطر امسال 5 تیر بود وما با خانواده بابا مرتضی رفتیم سمت لفور،بعداز نهار هم شما با آجی آرزو رفتی خونه شون حمام کردی و برگشتی خون...
14 مرداد 1396

روزانه های 48 ماهگی

عشقدونه ســــــــــــــــــلام ببخشید که این دفعه انقدر آپ کردن وبلاگت دیر شد،آخه حسابی سرمون شلوغ بود بعد از عقد عمومحسن که اومدیم خونه،دایی امین و زندایی یه هفته بعدش اومدن دنبال من و شما تا برگردیم خونه مامان جون چون.... عروســــــــــــــــــــــی داشتیم 2 خرداد عروسی دایی امین و زندایی مهدیس بود و حسابی خوش گذشت،ان شالله به پای هم پیر بشن و زندگی پربرکتی داشته باشن ما حدودا 3 هفته اونجا بودیم و از یه هفته قبل عروسی خونه مامان جون اینا شلوغ بود،از بیشتر شبها فیلم دارم با عیدی هات اسکوتر خریدیم آخه خیلی وقت بود که میگفتی فصل توت فرنگی و آلوچه هم که بود و شما هم عاشق جفتشون ...
10 مرداد 1396

تولد 4 سالگی فرشته ی خونه مون

دختر گلم همیشه دوست داریم تو تولدهات برات کاری بکنیم که تو ذهنت بمونه،و امسال تصمیم گرفتیم تولدتو کنار دریا بگیریم،برای تزیین عدد امسالت تصمیم گرفتم از عکس هایی که خیلی برامون خاطره دارن استفاده کنم،پیشنهاد از من و اجرا از بابا مرتضی کادوی تولدتم یه تخته دوطرفه ست که یه طرفش تخته سیاه و یه طرفش وایت برده صبح تولدت رفتیم بیرون یکم خرید کردم،بادکنک هلیومی گرفتیم و برگشتیم خونه،بابا مرتضی بهت زنگ زده بود و تولدت و تبریک گفت،کلی ذوق کردی انگار انتظارشو نداشتی،بعدشم زندایی و مامان جون زنگ زدن و بهت تبریک گفتن منم برای افطار شامی درست کرده بودم که همون جا افطار کنیم،بعد تولد و کلی عکسهای خوشگل لباستو عوض کردم و با بابا رفتی تو آب،م...
20 خرداد 1396

در آستانه ی 4 سالگی

دردونه 4 ساله ی من باور نمیکنم به این سرعت داری جلوم قد میکشی،این روزها بزرگ شدنت و به وضوح حس میکنم،و داری دومین بلوغ زندگیتو پشت سر میذاری،بلوغ از مرحله ی خردسالی به کودکی نه گفتن هات خییییلی زیاذه،خیلی دوست داری با هر چیزی مخالفت کنی و این یکمی ما رو گیج میکنه،بی صبرانه منتظر عروسی دایی و زندایی بودی و براش لحظه شماری میکردی تو این ماه جشن نامزدی عمو محسن و داشتیم و کلی تو جشن رقصیدی و خانم بودی،ان شالله خوشبخت بشن،ولی خب نصفه شب بیدار شدی و کلی گریه کردی،من باید برات اسپند دود میکردم یه نوبت دندون پزشکی دیگه هم داشتیم که تا پامونو گذاشتیم تو مطب گریه کردی بریم خونه،دکتر هم گفت ببرینش اشکال نداره و یه نوبت دیگه بهمون ...
16 خرداد 1396

سفرنامه اصفهان(عید96)

سلام عشقدونه بعد مدتها اومدم وبلاگتو آپ کنم،حالا یکی یکی پستهارو میذارم برات عید امسال تصمیم گرفتیم بریماصفهان،از یه ماه قبل به باباجون میگفتیم تا برنامه شو بچینه و باهم بریم دایی و زندایی بعد سال تحویل رفتن و از وقتی رفتن غر میزدی که ما هم زودتر بریم،ما پنج شنبه صبح 3 فروردین راه افتادیم،تمام راه بارون بود مامان جون هم صبحوونه درست کرده بود هم نهار،وقتی یه جا وایسادیم تا صبحوونه بخوریم شما الویه ما رو قبول نداشتی وگفتی این چیه من کباب میخوام ،چون 6 نفری تو یه ماشین بودیم یکم برامون سخت شده بود،حول وحوش ساعت 9 شب بود که رسیدیم شاهین شهر،بعد یه ساعت استراحت راهافتادیم رفتیم کلهرود روستای پدری زندایی  جمعه 4  فر...
15 خرداد 1396

نوروز 96

سلام دردونه ی من یه بهار دیگه هم اومد و با وجود تو بیشتر از همیشه عید و دوست دارم،به امسال خیلی امیدوارم،ان شالله برای همه سال خوش و پربرکتی باشه،با سلامتی کامل امسال خیلی بیشتر ذوق داشتی برای عید و همش میگفتی کی میریم خونه مامان جون،آخه ذوق عیدی تم داشتی شنبه 28 اسفند راه افتادیم سمت کیاکلا و تا 14 ام فروردین موندیم،2 روز اول عید که به عید دیدنی گذشت،پنجشنبه 3 فروردین ساعت 8 صبح راه افتادیم سمت اصفهان و دوشنبه 7 فروردین برگشتیم که سفرنامه رو مفصل تو پست بعدی برات  مینویسم  9 فروردین 10امین سالگرد ازدواجمون بود و شبش خونه آجی آرزو بودیم روزهای دیگه هم به عید دیدنیهای جا مونده و مهمونی گذشت جلسه خانو...
20 فروردين 1396

روزهای آخر سال95

عزیزدل مادر سال 95 هم با همه ی خوبی ها وبدی هاش تموم شد،در کل سال خوبی نبود ولی هر چی بود گذشت ومهمترین چیز اینه که ما همیشه کنار هم هستیم و با هم بهترینها رو می سازیم چون مطالب و صد البته عکسها خیلی زیادن،3 قسمتشون کردم  قسمت اول چند روز قبل از عید دخترک بهاری من هوا که آفتاب بود میرفتیم پارک داشتی بپر بپر میکردی افتادی روکالسکه اسباب بازیت ،چون چرخش از قبل شکسته بود،پوست انگشتتو کند،بابا مرتضی هم اینطوری برات باند پیچی کرد،البته بگم بعد از کلی حرف زدن آخه اصلا نمیذاشتی ببینیمش چه برسه به اینکه دست بزنیم چند روز قبل از عید،نمایشگاه گل تو میدون شهرداری ...
20 فروردين 1396

خریدهای عیدانه

عشقدونه عکس لباسهای عید امسال تو میذارم برات تا یادگاری بمونه امسال لباس ست دوختیم کلی گشتم تا کفش ست پیدا کنم،کفش مجلسی های دخترونه همش یه مدله و پاپیون داره یه جاش،ولی عاشق این شدم اینم یه پیراهن دیگه که همش تنته تو خونه،تل اسمتم خودم درست کردم ست اسپرت،وای که همه چیو صورتی میخوای میگفتی شلوار صورتی می خوام لباس خونگی ها که افتتاح شدن اینو خیلی دوست داری این دیگه آخرشه،آخرین هنر نمایی مامان جووون،یه پانچ خرگوشی این کوله پشتی هم مامان جون اینا که اومده بودن رشت برات گرفتن و قضییه این ساعت،یه صبح بیدار شدی بهم میگی دیشب خواب دیدم بابا برام ساعت السا و آنا ...
27 اسفند 1395

ماه نگار45

عشقدونه ی خونه ی ما اسفند شده و بدو بدوها هم شروع شده با اینکه ما عید اینجا نیستیم ولی یواش یواش خونه تکونی کردم،خریدها هم کم کم انجام دادیم البته هنوز یکمی مونده و فرصتشو ندارم،حسابی مشغول کیف دوختن هستم این روزها که سرمون گرمه خیلی بهوونه گیر شدی و همش میخوای باهات بازی کنیم،یا من یا بابامرتضی باید باهات بازی کنیم،اصلا تنهایی خودتو سرگرم نمی کنی،بعدعید میخوایم بذاریمت مهد،آخه همش میگی و واقعا احتیاج داری با هم سن و سالات بازی کنی و تخلیه شی این ماه یه جلسه ی دیگه دندون پزشکی داشتی و رفتیم روی یکی از دندونهات روکش گذاشتیم،این دفعه یکم اذیت شدی و اصلا روکشو دوست نداشتی و میگفتی درش بیار،احساس یه چیز اضافه تو دهنت داشتی ی...
20 اسفند 1395

روزانه های 44 ماهگی

عشقدونه مادر 44 ماهه شدی خیلیییی مهربونی و احساساتی و همش داری ابراز علاقه میکنی،دوست دارم هایی که ازت میشنوم منو تا آسمون میبره،با بابامرتضی هم همینطوری همش بغلش میکنی خیلی زود متوجه اشتباهاتت میشی و معذرت خواهی میکنی،مثلا میگی مامان ببخشید که تو تختم نخوابیدم ببخشید ،با یه لحنی هم میگی آدم دلش ریش میشه حالا بماندکه دوباره همون کارها رو تکرار میکنی برای خوابیدنت هم که برنامه ها داریم،اولش که میگی میخوام پیش شما بخوابم و  کلی تو اتاق ما با بابا بازی کنی،بعدش که میبینی بابا خسته میشه و میخواد بخوابه میگی نمیخوام اینجا بخوابم بریم تواتاق خودم ،حالا برنامه های اونجا شروع میشه،کل کتابها تو پهن میکنی  رو زمین و میگی...
18 بهمن 1395