گندم جونگندم جون، تا این لحظه 5 سال و 6 ماه و 10 روز سن دارد

گندم طلائی ما

40 ماهه شدی

انارگل خونه ی ما 40 ماهه شده و تو این روزها تغییراتتو خیلی حس میکنیم،کم کم ازخردسالی به کودکی پا می ذاری و هر روز به خاطر داشتنت وسالم بودنت و خانممم بودنت چندین بار خدارو شکر میکنم خوب همیشه که نمیشه تعریف کرد،درسته که خیلی آرومی و اهل لج وغرغر و نیستی ولی خوب یه اخلاقهای خاص خودتو داری،مثلا هیچ چیزو درجا قبول نمی کنی وهمش داری میگی نه  میگم گندم نهار بخوریم میگی نه،میگم گندم جیش داری میگی نه،میگم گند م بخوابیم میگی نهههه،با این خوابیدنت که همیشه بحث داریم،با اینکه خیلی خواب آلو هستی و بعدازظهرها باید دوساعت بخوابی ولی حتی اگه خیلی خسته هم بشی حاضر نیستی بخوابی  خیلییی مامانی شدی و ازم جدا نمیشی،همش دنبالمی و...
22 مهر 1395

عید قربان95

برای تعطیلات عید قربان امسال از پنجشنبه 18ام رفتیم و تا جمعه ی بعد که 26ام بود موندیم صبح 18ام با دایی یاسین رفته بودیم شهرداری چون یکم خرید داشتم این رشته پروانه رو گرفته بودی،میخوام برات دستبندش کنم داری سعی میکتی ژست بگیری وتعادلتم حفظ کنی هر دفعه میریم شهرداری دوست داری این اتوبوس هایه برقی که گذاشتن برای رفت و آمد تو قسمتهایی که ماشین نمی تونه بیاد سوار شیم پنجشنبه ساعت 5 راه افتادیم و وقتی از رامسر رد می شدیم رفتیم سر خاک حبیب،چقدر دیر فهمیدیم اینجاست خونه ی عزیز هم همیشه دور این ستونی عید قربان هم مثل هر سال خونه ی بابا جون بودیم با عمه مریم و عمو جما...
28 شهريور 1395

ماه نگار 39

انارگل 39 ماه ی من ســــــــــــلام دخمل گلی ما احساساتی بود از اولش ولی این روزها خیلی بیشتر احساساتشو بروز میده،همش منو بابایی و بغل میکنی ومیگی دوست دارم،عاشقتم وهمش در حال بوسیدن ما هستی این روزها فکرم خیلییی مشغول ولی خیییلی سعی میکنم به روی خودم نیارم و همش بهت لبخند میزنم وکلی بازی میکنیم ولی همش داری ازم می پرسی مامان تو خوشحالی یا مامان ناراحتی از بلبل زبونتیت هم هر چی بگم کم گفتم یه بار همش صدام میکردی منم داشتم ظرف میشستم وگفتم مامان دستم بنده،بهم میگی دستتو بشور بندیش بره میخواستیم برین بیرون رفتی لباس خونگی آوردی بهت میگم مامان این لباس راحتیه مناسب بیرون نیست میگی داریم میریم بیرون باید لباس سخت...
18 شهريور 1395

سی وهشت ماهگی ومهمون هامون

سلام به دردونه ی خونه مون دخترکوچولویه ما این روزها حسابی کنجکاو شده ودائما داره می پرسه چرا چرا؟ یعنی چرا گفتنت قطع نمیشه اصلا انگار جوابهامون قانعت نمیکنه،البته من همش سعیم اینه که بهترین جوابهارو بهت بدم ولی فکر میکنم سوالهات تا یه جایی کنجکاویه و از یه جایی به بعد دیگه بازی میشه،برای همین من معمولا سوالتو با سوال جواب میدم و میگم خودت چی فکر میکنی  داشتیم باهم توپ بازی می کردیم آ رنجتو نشون میدی میگی این چیه؟ میگم آرنج،میگی چرا آرنجه این باید زانو باشه زانوی دست خونه ی مامان جون بودیم خیلی شیطونی میکردی،یه بار اومدم صدات کنم گفتم گندمک، دایی امین میگه این دیگه گندمک نیست چیپس فلفلی شده ازوقتی باشگاه میری ش...
18 مرداد 1395

روزهای گرم سی وهفت ماهگی

عشقدونه من این روزها حسابــــــــــــی بلبل زبون شده یعنی یه جملاتی میگی من اینطوری میشم با بابامرتضی رفته بودی تو حیاط تا به گلها وفلفل ها آب بدین،هی صدام میکردی که منم بیام پایین،منم چون دم افطاربود کار داشتم و گفتم نمی تونم،بابا داشت با همسایه مون تو حیاط حرف میزد میای بهم میگی بابای پرنیان داره میره بیا خدافی(خداحافظی) کن (یعنی به هر نحوی میخواستی منو بکشونی حیاط) از این دستگاه هایی که توش قرص میذارن برا یپشه گرفتیم بهش میگی پشه کشته ،همش میگی پشه کشته رو تو اتاق من بذاریا ششمردم (شمردم) خونه مامان جون بودیم گفتی سبد قرصها روبده به من،دادم بهت و نشستم کنارت و داشتی باهاشون بازی میکردی و مامان جون بهت گفت ...
23 تير 1395

تولد بابا مرتضی

مخاطب عاشقانه های من تولدت مبارک...   1 تیر تولد بابا مرتضی بود منم کیک درست کردم ویه تولد کوچولو براش گرفتیم   فدای جفتتون بشم مــــــــــــــــــن       البته به بابا مجال ندادی شمعو فوت کنه   یه چندباری هم شمعو خاموش وروشن کردیم تا فوتش کنی   ناخونک زدن به کیک ...
5 تير 1395

36 ماهگی عشقدونه

یکی یدونه مامان خرداد که میشه من همش روزهایه با هم بودن مونو از اول مرور میکنم،اواخر بارداریم توذهنم میاد و روز زایمان و اولین هایی که با تو تجربه کردم خیلــــــــــــــــــــــــــی دوستت دارم عشقدونه این ماه از 30 اردیبهشت رفتیم خونه مامانجون و دو هفته موندیم،خیلی جاها رفتیم و حسابی خوش گذروندیم،ولی حسابی دلمون برای بابا مرتضی تنگ شده بود،شما با اینکه سرت حسابی گرم بود چند روز آخر میگفتی پس کی میریم خونه مون،خسته شدم،دلم میخواد تو تختم بخوابم،دلم برا بابا مرتضی تنگ شد حسابی بلبل زبون شدی،هنوزم ح رو خ تلفظ میکنی البته وقتی بهت میگیم مثلا بگو با هم درست میگی ولی وقتی داری توجمله ازش استفاده میکنی میگی با خم   تی ...
22 خرداد 1395

فرشته کوچولوی سه ساله تولدت مبارک

به گواه تقویم سه سال پیش فرشته ای در خانه ی ما هبوط کرد. به گواه دلمان اما،او از ازل همین جا با ما بوده است فرشته کوچولوی من همیشه در تصوراتم سه  سالگی رو دور میدیم ولی الان که فرشته ی خونه مون سه ساله شده راستشو بخوای یکم ترسیدم،ترسیدم از این همه سرعت،با اینکه خودم تو تمام لحظه ها کنارت بودم ولی احساس میکنم یه جاهایی تو ذهنم ثبث نشده،بعضی وقتها میرم سراغ عکسهایه قدیمی وخیلی خوشحال میشم که تونستم از هر حرکتت عکس بندازم وتعداد زیاد عکسهات خیالمو راحت میکنه که نه چیزیو از دست ندادم همه فکر میکنن که من عکاسی رو خیلی دوست دارم اما درستش اینه که اگه سوژه ی من فرشته کوچولوم نباشه تمایلی به عکس انداختن ندارم تو این سه س...
18 خرداد 1395

در آستانه ی سه سالگی

عزیز دلم سی و پنج ماه از بودن وبوییدنت گذشت  وای که تازگیا چقدر بزرگ شدنتو احساس میکنم،مخصوصا وقتی عکس وفیلمهای چند وقت قبل حتی یکی دوماه قبلو میبینم کوچولوی فقسلی من حالا دیگه خانمی شده که میره سر کمدش و لباس هاشو ست میکنه (همش بهم میگی من کوچولو بودم فقسلی بودم ) یه روز بردمت حموم بعدش دادمت به بابامرتضی تا برات لباس بپوشه دیدم صدات در اومده اومدم بیرون دیدم میگی این شورت با این زیر پوش ست نیست نپوششششش خلاصه با بابا دعوا داشتی(خدا به دادمون برسه ) خیلییییییی بهم وابسته شدییی اصلابدون من دودقیقه تنهایی بازی نمیکنی ومثل جوحه اردک همش دنبالمی،این کالسکه سواریت هم باعث شده تو راه رفتن تنبل بشی البته از بعد عید باه...
21 ارديبهشت 1395