گندم طلائی ما

خاطرات کودکی گندمی

روزهای گرم سی وهفت ماهگی

عشقدونه من این روزها حسابــــــــــــی بلبل زبون شده یعنی یه جملاتی میگی من اینطوری میشم با بابامرتضی رفته بودی تو حیاط تا به گلها وفلفل ها آب بدین،هی صدام میکردی که منم بیام پایین،منم چون دم افطاربود کار داشتم و گفتم نمی تونم،بابا داشت با همسایه مون تو حیاط حرف میزد میای بهم میگی بابای پرنیان داره میره بیا خدافی(خداحافظی) کن (یعنی به هر نحوی میخواستی منو بکشونی حیاط) از این دستگاه هایی که توش قرص میذارن برا یپشه گرفتیم بهش میگی پشه کشته ،همش میگی پشه کشته رو تو اتاق من بذاریا ششمردم (شمردم) خونه مامان جون بودیم گفتی سبد قرصها روبده به من،دادم بهت و نشستم کنارت و داشتی باهاشون بازی میکردی و مامان جون بهت گفت ...
23 تير 1395

تولد بابا مرتضی

مخاطب عاشقانه های من تولدت مبارک...   1 تیر تولد بابا مرتضی بود منم کیک درست کردم ویه تولد کوچولو براش گرفتیم   فدای جفتتون بشم مــــــــــــــــــن       البته به بابا مجال ندادی شمعو فوت کنه   یه چندباری هم شمعو خاموش وروشن کردیم تا فوتش کنی   ناخونک زدن به کیک ...
5 تير 1395

36 ماهگی عشقدونه

یکی یدونه مامان خرداد که میشه من همش روزهایه با هم بودن مونو از اول مرور میکنم،اواخر بارداریم توذهنم میاد و روز زایمان و اولین هایی که با تو تجربه کردم خیلــــــــــــــــــــــــــی دوستت دارم عشقدونه این ماه از 30 اردیبهشت رفتیم خونه مامانجون و دو هفته موندیم،خیلی جاها رفتیم و حسابی خوش گذروندیم،ولی حسابی دلمون برای بابا مرتضی تنگ شده بود،شما با اینکه سرت حسابی گرم بود چند روز آخر میگفتی پس کی میریم خونه مون،خسته شدم،دلم میخواد تو تختم بخوابم،دلم برا بابا مرتضی تنگ شد حسابی بلبل زبون شدی،هنوزم ح رو خ تلفظ میکنی البته وقتی بهت میگیم مثلا بگو با هم درست میگی ولی وقتی داری توجمله ازش استفاده میکنی میگی با خم   تی ...
22 خرداد 1395

فرشته کوچولوی سه ساله تولدت مبارک

به گواه تقویم سه سال پیش فرشته ای در خانه ی ما هبوط کرد. به گواه دلمان اما،او از ازل همین جا با ما بوده است فرشته کوچولوی من همیشه در تصوراتم سه  سالگی رو دور میدیم ولی الان که فرشته ی خونه مون سه ساله شده راستشو بخوای یکم ترسیدم،ترسیدم از این همه سرعت،با اینکه خودم تو تمام لحظه ها کنارت بودم ولی احساس میکنم یه جاهایی تو ذهنم ثبث نشده،بعضی وقتها میرم سراغ عکسهایه قدیمی وخیلی خوشحال میشم که تونستم از هر حرکتت عکس بندازم وتعداد زیاد عکسهات خیالمو راحت میکنه که نه چیزیو از دست ندادم همه فکر میکنن که من عکاسی رو خیلی دوست دارم اما درستش اینه که اگه سوژه ی من فرشته کوچولوم نباشه تمایلی به عکس انداختن ندارم تو این سه س...
18 خرداد 1395

در آستانه ی سه سالگی

عزیز دلم سی و پنج ماه از بودن وبوییدنت گذشت  وای که تازگیا چقدر بزرگ شدنتو احساس میکنم،مخصوصا وقتی عکس وفیلمهای چند وقت قبل حتی یکی دوماه قبلو میبینم کوچولوی فقسلی من حالا دیگه خانمی شده که میره سر کمدش و لباس هاشو ست میکنه (همش بهم میگی من کوچولو بودم فقسلی بودم ) یه روز بردمت حموم بعدش دادمت به بابامرتضی تا برات لباس بپوشه دیدم صدات در اومده اومدم بیرون دیدم میگی این شورت با این زیر پوش ست نیست نپوششششش خلاصه با بابا دعوا داشتی(خدا به دادمون برسه ) خیلییییییی بهم وابسته شدییی اصلابدون من دودقیقه تنهایی بازی نمیکنی ومثل جوحه اردک همش دنبالمی،این کالسکه سواریت هم باعث شده تو راه رفتن تنبل بشی البته از بعد عید باه...
21 ارديبهشت 1395

روزانه های سی و چهار ماهگی+نوروز 95

سال 94 هم با همه ی خوبی ها و بدیهاش تموم شد،94 کلی برنامه داشتیم برای زندگی مون که خوب یه سری اجرا شد و یه سری نشد،دختر گلم می خوام اینجا برات بنویسم که از لحاظ مالی سال سختی بود وهنوزم هست آخه یه از خدا بی خبر تو قالب دوست همه ی پولهامونو خورد و تازه ضامنشم هستیم و داریم پرداخت میکنیم،ولی اینو بدون بابامرتضی تحت هر شرایطی هیچی برات کم نمیذاره و همیشه تلاش میکنه تا شمااز هر لحاظ راضی باشی،این روزها هم میگذره و مهم عشقیه که ما بهم داریم امیدوارم سال 95 سال بهتری برای همه باشه دخترک من گاهی اوقات انقدر خوشحالم میکنی با کارات که تو پوست خودم نمی گنجم،یکی از چیزهای که برای ما خیلی مهمه چشم و دل سیریته که چندجا به نحو احسنت نشونمون داد...
18 فروردين 1395

روزانه های سی و سه ماهگی

دختر کوچولوی خونه ی ما سی و سه ماهش هم تموم شد و کم کم داریم میریم سمت3 سالگی،تو این ماه حسابی سرمون شلوغ بود که توپست های قبل برات نوشتم،مهمترین کار این ماه هم قهر کردن شیشه شیرت بود آخه شبانه روز کارت شده بود شیر خوردن مخصوصا وقتی می خواستی بخوابی،دیگه غذا تعطیل فقط شیر ،یه روز صبح که بیدار شدی یه بار بهت شیر دادم،بعد شیشه رو قایم کردم یه ساعت بعد شیر خواستی گفتم شیشه شیر نیست بیا بگردیم پیداش کنیم،خلاصه یکم با هم گشتیم وقتی پیدا نکردیم گفتم فکر کنم قهر کرده رفته،وقتی بابا مرتضی اومدخونه بعش میگی از بس شیر خوردم شیر خوردم شیشه قهر کرد رفت ،بعدش میگی اونو ولش کن بییم ایکی دییه بخریم (بریم یکی دیگه بخریم) بعدازظهر به هر کلکی بو...
20 اسفند 1394

هزار روز با عشق کوچکمان

عشق کوچولوی خونه ی ما که هزار روزه با اومدنت روشنی دل وچشم وخونه مون شدی،تواین هزار روز با خنده ات خندیدیم با گریه ات ناراحت شدیم با هر تبی کلی غصه خوردیم وبا هر قدمی که جلومون برداشتی از دیدنت ذوق کردیم هزار روزگی تو قبلا حساب کرده بودیم که میشد 14 اسفند وما تو اون تاریخ اصفهان بودیم،و جشن هزار روزگی رو به صورت سورپرایزی برات تو میدون نقش جهان گرفتیم وقتی ما داشتیم تو بازار دور میزدیم به بابا گفتم بره برات کیک بگیره وقتی بابا رفت همه سراغشو میگرفتن و من هیچی نگفتم تا اینکه بابا زنگ زد گفت بیایین کنار ایستگاه اسب وکالسکه همه چی آماده ست بابا داره سعی میکنه شمعهارو روشن کنه اما خاموش میشد چون باد می زذ   ان شال...
17 اسفند 1394

سفرنامه اصفهان(2)

عزیزدلم گفته بودم که برای دایی امین رفتیم اصفهان خواستگاری،بعله زندایی دار شدی ما دوباره رفتیم اصفهان البته این دفعه من و شما و بابامرتضی از رشت رفتیم و مامان جون اینا رو تو حرم امام دیدیم و اونجا نهار خوردیم و با هم راه افتادیم،این دفعه عمو جمال وزنعمو سادات ودایی یاسین هم بودن،چهرشنبه 12 اسفند رفتیم شب رفتیم خونه زندایی برای بله بورون و پنجشنبه صبح رفتیم خرید آیینه و شمعدون و حلقه ها(البته فقط من باهاشون بودم) پنجشنبه عصر هم عقدکردن،ایشالله که به پای هم پیر بشن،جمعه صبح هم رفتیم اصفهان گردی،قرار بود عصر راه بیافتیم به طرف خونه که همه حسابی خسته بودیم موندیم و شنبه صبح ساعت 8 راه افتادیم،تو راه کاشان هم رفتیم وباغ فین رو دیدیم همونجا ...
17 اسفند 1394

سفرنامه اصفهان

به قول بابامرتضی ما تو این ماه مارکوپولو شده بودیم،همش تو ماشین از این طرف به اون طرف شنبه 1 اسفند ساعت 7 صبح با مامان جون و بابا جون ودایی امین راه افتادیم به طرف اصفهان و ساعت 7 شب رسیدیم هتلمون،البته اصفهان رفتنمون برای امر خیر بود وبرای دایی امین رفته بودیم خواستگاری و اگه خدا بخواد دوباره هم باید بریم،شنبه شب رفتیم خونه ی عروس،یکشنبه صبح تواصفهان دور زدیم و نقش جهان و سی و سه پل رو دیدیم و نهار بریونی خوردیم غذای معروف اصفهان، راه افتادیم به طرف خونه وساعت 12 شب رسیدیم:     جایی که آب داشته باشه حسابی بهت خوش می گذره،همش میگفتی بریم دریا    اینم یه مدل ژسته دیگه ...
7 اسفند 1394