گندم طلائی ما

خاطرات کودکی گندمی

روزانه های سی ودو ماهگی

دختر نازم با تاخییر ســـــــــــلام البته تاخیرم دلیل موجه داشت حسابی سرمون شلوغ بود از 7 بهمن رفتیم کیاکلا و 3 اسفند برگشتیم،دوتا عروسی داشتیم وچون لباسمون رو زنعمو سادات می دوخت باید زودتر می رفتیم برای پرو اول عکسهاروبرات میذارم بعد میام کارهای این ماهتو می نویسم امسال کلی لباس برات بافتیم هم من هم مامان جون،این شنل وکلاه روخودم برات بافتم     ناز داری حسابی گل من     یه موقع هایی حس عکس گرفتنت میاد،این شلوار پیش بندیوگرفتم با این شنل بپوشی خیلی هم بهت میاد     موش کوچولویه من   خواستی نی نی وببعی هم تو عکست باشن   ...
6 اسفند 1394

روزانه های سی ویک ماهگی

          سی و یک ماهه شدنت مبارک عشقدونه عزیز دل مادر هر ماه که ایجا می نویسم خیلی حس خوبی بهم دست میده نوشتن برای کسی که همه ی زندگی مونه وبا اومدنش ما هم داریم ذره ذره بزرگ می شیم چند وقته پیش برات کفش خریده بودیم برای عروسی،همش میری اون کفشو میاری وبهم میگی آنچ بزن بلصم (آهنگ بزن برقصم)،بابا خنده اش میگیره از این کارت ولی من کاملا درک میکنم این دنیای شیرین دخترونه اتو،راستشو بخوای خودمم هنوز همینطوریم ماه قبل اصلا نتونستم از کارات بگم الان سعی میکنم همه شو بگم،کلی برامون شعر می خونی وازم می خوای ازت فیلم بگیرم وقتی داری می خونی  شعرهای توپولویم توپولو،پاییزه پاییزه(البته بعضی وقت...
18 دی 1394

یلدای 94

عزیز دلم یلدای امسال خودمون سه تایی بودیم،حسابی هم خوش گذروندیم،اولش قرار بود زهرا اینا بیان ولی مامانش صبح زنگ زد وگفت زهرا سرما خورده اینم سفره ی ما،اولین باری بود که سفره میچیدمو خیلی لذت بردم   من توکاسه انار قاشق گذاشته بودم بعد از عکاسی دیدم توکاسه کنس شور هم قاشق هست،دیگه دخترم صلاح دیده اونجا هم بذاره میگم ژست بگیر میگی من خوابم میاد   عاشق اناری با اینکه اصلا برات خوب نیست،ولی بهت یاددادم حداقل هسته هاشو نخوری    فدای ژستهات       عکاسی هم که تموم شد دیدم مشغوله در آوردنه لباس هاتی      ...
30 آذر 1394

روزانه های 30 ماهگی

عشقدونه مامان 2/5 ساله شدنت مبارک البته با تاخیر،آخه برای تعطیلات رفته بودبم کیاکلا و نشد دیگه وبتو سر وقت آپ کنم،الانم عکسهای این ماهو برات میذارم بعدا مفصل در مورد کارهای این ماهت مینویسم یه 12 روزی بودیم کیاکلا وحسابی بهمون خوش گذشت،مهمترین اتفاق این ماهم این بود که مامانجون یه پتوخوشگل به انتخاب خودت برات خرید و اون پتو نوزادیتوکه همه جا همراهت بود و دیگه معروف شده بود تو فامیل ول کردی،خیلی هم راحت همش نگران بودم چطور از این پتو جدات کنم آخه هم خیلی بد رنگ شده بود هم زبر،یعنی جوری بهش وابسته بودی وقتی می انداختمش توماشین گریه میکردی تا شسته بشه بعدشم همونجو خیس میکشیدی تنت ولی دختر گلم این دفعه هم منو سر بلندکرد توحیاطم...
18 آذر 1394

گردش یک روز پاییز

سد خاکی سقالکسار 22/8/94     اون روز صبح که بیدار شدم دیدم پلکم حسابی ورم کرده،رفتیم دکتر گفت گل مژه ست،این عکسم میذارم تا ببینی چه شکلی شده بودم،البته بعدش همش با عینک آفتابی بودم           همش میگفتی بریم دریا       داری نگاه میکنی ببینی بابامرتضی چیکار میکنه،بابا داشت بهت ژست میداد       آفتاب میگیره عشقدونه   مراحل سنگ انداختن     فدای چشای نازت   میوه جنگلی هم چیدیم   وقتی یه سنگ ...
26 آبان 1394

روزانه های بیست ونه ماهگی

بیست ونه ماه... وای که اینروزها چقدر تند دارن میگذرن،ومن چقدر دوست دارمشون عشقدونه من عاشق لحظه لحظه باهم بودنمون هستم وقتی از هر فرصت برای ابراز علاقه استفاده میکنی ،وقتی دارم بهت غذا میدم یا حتی وقتی از دستشویی میای بیرون و دارم شلوارتو میپوشونم دستتو می اندازی دور گردنم و میگی د وست دارم،عاشقددم ،اونوقت منم حسابی میچلونمت ،لذتم زمانی اوج میگیره که محکم منو میبوسی و میگی مزه داد روزی یه میلیون بار میگی مییژه میژه ،اگه جوابتو ندم دلت میسوزه و یه ما ما هم بهش اضافه میکنی،کیاکلا که بودیم وقتی میگفتی مییژه همه تعجب میکردن ومیگفتن بگو مامان ولی من اصراری ندارم اینجوری حس میکنم خیلی با هم رفیقیم،البنه عاشق مامان گفتنم ه...
18 آبان 1394

بای بای پوشک

عشقدونه مامان بالاخره این مرحله هم تموم شد بعد از تعطیلات عید قربون که برگشتیم پروژه شروع شد یعنی 12 مهر که شما 27 ماه و24 روزه بودی،5 روز اول خییییییلی سخت بود نمی اومدی رولگن بشینی و خیلی هم زود به زود جیش میزدی،هر راهی که فکر میکردمو رفتم،شبیه اسب وقورباغه و از همه سخت ترش مار میرفتیم سمت دستشویی،کلی نقاشی میکشیدیم تو دستشویی،برای هر بار جیش کردنت بهت استیکر میدادم به قول خودت استیرچ  ،...دیگه داشتم نا امید می شدم،یه چیزه دیگه هم بگم برات 3 تا شورت آموزشی خریده بودم ولی از وقتی که اونارودیگه نپوشیدم برات وچند بار گلهای قالی روآب پاشی کردی دیگه میاومدی دستشویی روز اول همه ی شورت و شلوارهات خیس شده بود جوری که دیگه با پوشک...
5 آبان 1394

کامل شدن مرواریدات مبارک

عزیزم خیلی وقت بود منتظر 2 تا دندون باقی مونده بودیم که بالاخره سر و کله شون پیدا شد،مبارکت باشه عشقدونه رویش اولین دندان:8 ماه و28 روزگی رویش آخرین دندان:28 ماه و 5 روزگی اینم دندونهای خوشگلت   وقتی دندونهای خرگوشی داشتی   جشن دندونی عشقدونه(10 فروردین 93)     ...
28 مهر 1394

روزانه های بیست و هشت ماهگی

عشقدونه مامان دیشب داشتی با قاشق از توفنجون چایی میخوردی دیدم بابامرتضی یه جوری عشقولانه نگات میکنه بعدش بهت گفت دو سال وچندماه پیش همین جایی که الان نشستی ما داشتیم با همین قاشقی که الان دستته بهت شیر میدادیم و اون موقع حتی نمی تونستی میک بزنی،وای که دخترمون چقدر زود بزرگ شد  خــــــــــــــــــــــــــــــــدایا شــــــــــــــــــــکرت تو این 28 ماه با هیچ کاریت مشکلی نداشنم عزیزم،راحت میخوابی،از 9ماهگی دیگه خودت میخوابی ولازم نیست روپا بذارمت فقط الان قبل خواب برات کتاب میخونم و قصه میگم تا بخوابی،از وقتی که برگشتیم تواتاق خودت میخوابی خانم کوچولو ولی تو تختت نمیخوابی و رو زمین میخوابی ،برای کارات اجازه میگیری در صورتی ...
16 مهر 1394

قربان تا غدیر 94+گوشواره دار شدن دخملی

دخملی مامان،3روز مونده بود به عید قربان رفتیم کیاکلا و13 روز موندیم و حسابی بهمون خوش گذشت داشتم لباسهامونو جمع میکردم که دیدم ساکتو برداشتی و میگی دنگ بزنم بابا متضی بییم مامان جون   داریم میریم خونه عمه اعظم   نی نیه دختر عمه ام به دنیا اومده بود،رفتیم پیششون تا نی نیو دیدی با تعجب میگفتی پا داره(فکر میکردی عروسکه)   یه مدت بود تا گوش کسی گوشواره میدیدی میگفتی دوشوایه میخوام ،منم قصد داشتم حالاکه موهات تقریبا بلند شده چند ماهه دیگه سوراخ کنم که مامان جون گفت عید قربون سوراخ کن،یه روز قبل عید با بابا مرتضی و عمه عالیه رفتیم مطب،اولیو راحت گذاشتی و تا صدایه دستگاهو شنیدی جیغ کشیدی و نمیذاشتی...
13 مهر 1394