گندم جونگندم جون، تا این لحظه 5 سال و 6 ماه و 10 روز سن دارد

گندم طلائی ما

روزانه های سی و چهار ماهگی+نوروز 95

سال 94 هم با همه ی خوبی ها و بدیهاش تموم شد،94 کلی برنامه داشتیم برای زندگی مون که خوب یه سری اجرا شد و یه سری نشد،دختر گلم می خوام اینجا برات بنویسم که از لحاظ مالی سال سختی بود وهنوزم هست آخه یه از خدا بی خبر تو قالب دوست همه ی پولهامونو خورد و تازه ضامنشم هستیم و داریم پرداخت میکنیم،ولی اینو بدون بابامرتضی تحت هر شرایطی هیچی برات کم نمیذاره و همیشه تلاش میکنه تا شمااز هر لحاظ راضی باشی،این روزها هم میگذره و مهم عشقیه که ما بهم داریم امیدوارم سال 95 سال بهتری برای همه باشه دخترک من گاهی اوقات انقدر خوشحالم میکنی با کارات که تو پوست خودم نمی گنجم،یکی از چیزهای که برای ما خیلی مهمه چشم و دل سیریته که چندجا به نحو احسنت نشونمون داد...
18 فروردين 1395

روزانه های سی و سه ماهگی

دختر کوچولوی خونه ی ما سی و سه ماهش هم تموم شد و کم کم داریم میریم سمت3 سالگی،تو این ماه حسابی سرمون شلوغ بود که توپست های قبل برات نوشتم،مهمترین کار این ماه هم قهر کردن شیشه شیرت بود آخه شبانه روز کارت شده بود شیر خوردن مخصوصا وقتی می خواستی بخوابی،دیگه غذا تعطیل فقط شیر ،یه روز صبح که بیدار شدی یه بار بهت شیر دادم،بعد شیشه رو قایم کردم یه ساعت بعد شیر خواستی گفتم شیشه شیر نیست بیا بگردیم پیداش کنیم،خلاصه یکم با هم گشتیم وقتی پیدا نکردیم گفتم فکر کنم قهر کرده رفته،وقتی بابا مرتضی اومدخونه بعش میگی از بس شیر خوردم شیر خوردم شیشه قهر کرد رفت ،بعدش میگی اونو ولش کن بییم ایکی دییه بخریم (بریم یکی دیگه بخریم) بعدازظهر به هر کلکی بو...
20 اسفند 1394

هزار روز با عشق کوچکمان

عشق کوچولوی خونه ی ما که هزار روزه با اومدنت روشنی دل وچشم وخونه مون شدی،تواین هزار روز با خنده ات خندیدیم با گریه ات ناراحت شدیم با هر تبی کلی غصه خوردیم وبا هر قدمی که جلومون برداشتی از دیدنت ذوق کردیم هزار روزگی تو قبلا حساب کرده بودیم که میشد 14 اسفند وما تو اون تاریخ اصفهان بودیم،و جشن هزار روزگی رو به صورت سورپرایزی برات تو میدون نقش جهان گرفتیم وقتی ما داشتیم تو بازار دور میزدیم به بابا گفتم بره برات کیک بگیره وقتی بابا رفت همه سراغشو میگرفتن و من هیچی نگفتم تا اینکه بابا زنگ زد گفت بیایین کنار ایستگاه اسب وکالسکه همه چی آماده ست بابا داره سعی میکنه شمعهارو روشن کنه اما خاموش میشد چون باد می زذ   ان شال...
17 اسفند 1394

سفرنامه اصفهان(2)

عزیزدلم گفته بودم که برای دایی امین رفتیم اصفهان خواستگاری،بعله زندایی دار شدی ما دوباره رفتیم اصفهان البته این دفعه من و شما و بابامرتضی از رشت رفتیم و مامان جون اینا رو تو حرم امام دیدیم و اونجا نهار خوردیم و با هم راه افتادیم،این دفعه عمو جمال وزنعمو سادات ودایی یاسین هم بودن،چهرشنبه 12 اسفند رفتیم شب رفتیم خونه زندایی برای بله بورون و پنجشنبه صبح رفتیم خرید آیینه و شمعدون و حلقه ها(البته فقط من باهاشون بودم) پنجشنبه عصر هم عقدکردن،ایشالله که به پای هم پیر بشن،جمعه صبح هم رفتیم اصفهان گردی،قرار بود عصر راه بیافتیم به طرف خونه که همه حسابی خسته بودیم موندیم و شنبه صبح ساعت 8 راه افتادیم،تو راه کاشان هم رفتیم وباغ فین رو دیدیم همونجا ...
17 اسفند 1394

سفرنامه اصفهان

به قول بابامرتضی ما تو این ماه مارکوپولو شده بودیم،همش تو ماشین از این طرف به اون طرف شنبه 1 اسفند ساعت 7 صبح با مامان جون و بابا جون ودایی امین راه افتادیم به طرف اصفهان و ساعت 7 شب رسیدیم هتلمون،البته اصفهان رفتنمون برای امر خیر بود وبرای دایی امین رفته بودیم خواستگاری و اگه خدا بخواد دوباره هم باید بریم،شنبه شب رفتیم خونه ی عروس،یکشنبه صبح تواصفهان دور زدیم و نقش جهان و سی و سه پل رو دیدیم و نهار بریونی خوردیم غذای معروف اصفهان، راه افتادیم به طرف خونه وساعت 12 شب رسیدیم:     جایی که آب داشته باشه حسابی بهت خوش می گذره،همش میگفتی بریم دریا    اینم یه مدل ژسته دیگه ...
7 اسفند 1394

عروسی به توان دو

حالا نوبتی هم باشه نوبت نوشتن درباره ی عروسی هاست عروسی اولی عروسی کوثر دختر عموی من بودکه 22 و 23 بهمن بود،البته ما از یه هفته قبل میرفتیم خونه عمو داشتیم شیرینی سنتی درست میکردیم،گندمی ونازنین وسوگند   روزی که برای عروس چمدون آوردن،اینم همون لباس نازیه که مامانجون بافته       شیشه شیر هم که از دستت نمی افته   برای شب حنابندون که عروسی اصلی ما بود لباس ست دوخته بودیم،آتلیه هم رفتیم البته عکسها هنوز آماده نشده ولی اون شب نذاشتی یه عکس درست و حسابی بگیرم، عکسهای دوتایی مون هم نمیشه اینجاگذاشت دیگه   همین چندتارو از دور ازت انداختم   ...
6 اسفند 1394

روزانه های سی ودو ماهگی

دختر نازم با تاخییر ســـــــــــلام البته تاخیرم دلیل موجه داشت حسابی سرمون شلوغ بود از 7 بهمن رفتیم کیاکلا و 3 اسفند برگشتیم،دوتا عروسی داشتیم وچون لباسمون رو زنعمو سادات می دوخت باید زودتر می رفتیم برای پرو اول عکسهاروبرات میذارم بعد میام کارهای این ماهتو می نویسم امسال کلی لباس برات بافتیم هم من هم مامان جون،این شنل وکلاه روخودم برات بافتم     ناز داری حسابی گل من     یه موقع هایی حس عکس گرفتنت میاد،این شلوار پیش بندیوگرفتم با این شنل بپوشی خیلی هم بهت میاد     موش کوچولویه من   خواستی نی نی وببعی هم تو عکست باشن   ...
6 اسفند 1394

روزانه های سی ویک ماهگی

          سی و یک ماهه شدنت مبارک عشقدونه عزیز دل مادر هر ماه که ایجا می نویسم خیلی حس خوبی بهم دست میده نوشتن برای کسی که همه ی زندگی مونه وبا اومدنش ما هم داریم ذره ذره بزرگ می شیم چند وقته پیش برات کفش خریده بودیم برای عروسی،همش میری اون کفشو میاری وبهم میگی آنچ بزن بلصم (آهنگ بزن برقصم)،بابا خنده اش میگیره از این کارت ولی من کاملا درک میکنم این دنیای شیرین دخترونه اتو،راستشو بخوای خودمم هنوز همینطوریم ماه قبل اصلا نتونستم از کارات بگم الان سعی میکنم همه شو بگم،کلی برامون شعر می خونی وازم می خوای ازت فیلم بگیرم وقتی داری می خونی  شعرهای توپولویم توپولو،پاییزه پاییزه(البته بعضی وقت...
18 دی 1394

یلدای 94

عزیز دلم یلدای امسال خودمون سه تایی بودیم،حسابی هم خوش گذروندیم،اولش قرار بود زهرا اینا بیان ولی مامانش صبح زنگ زد وگفت زهرا سرما خورده اینم سفره ی ما،اولین باری بود که سفره میچیدمو خیلی لذت بردم   من توکاسه انار قاشق گذاشته بودم بعد از عکاسی دیدم توکاسه کنس شور هم قاشق هست،دیگه دخترم صلاح دیده اونجا هم بذاره میگم ژست بگیر میگی من خوابم میاد   عاشق اناری با اینکه اصلا برات خوب نیست،ولی بهت یاددادم حداقل هسته هاشو نخوری    فدای ژستهات       عکاسی هم که تموم شد دیدم مشغوله در آوردنه لباس هاتی      ...
30 آذر 1394

روزانه های 30 ماهگی

عشقدونه مامان 2/5 ساله شدنت مبارک البته با تاخیر،آخه برای تعطیلات رفته بودبم کیاکلا و نشد دیگه وبتو سر وقت آپ کنم،الانم عکسهای این ماهو برات میذارم بعدا مفصل در مورد کارهای این ماهت مینویسم یه 12 روزی بودیم کیاکلا وحسابی بهمون خوش گذشت،مهمترین اتفاق این ماهم این بود که مامانجون یه پتوخوشگل به انتخاب خودت برات خرید و اون پتو نوزادیتوکه همه جا همراهت بود و دیگه معروف شده بود تو فامیل ول کردی،خیلی هم راحت همش نگران بودم چطور از این پتو جدات کنم آخه هم خیلی بد رنگ شده بود هم زبر،یعنی جوری بهش وابسته بودی وقتی می انداختمش توماشین گریه میکردی تا شسته بشه بعدشم همونجو خیس میکشیدی تنت ولی دختر گلم این دفعه هم منو سر بلندکرد توحیاطم...
18 آذر 1394