گندم جونگندم جون، تا این لحظه: 10 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره

گندم طلائی ما

ماه نگار 57

با تاخیر سلام عشقدونه این کارهای دم عید برای آدم فرصت نمیذاره ولی آپ کردن وبلاگت هم جز کارهای ضروریه برای من خریدهای کلی تموم شده ولی چیزهای ریز مونده،مثل هر سال عکسها رو تو پست جدا برات میذارم تا یادگاری بمونه برات این ماه مهمون داشتیم،عمو مهدی دوست بابا مرتضی و خانومشون و مهگل جون اومده بودن پیشمون و 4 روزموندن و کلی خوش گذشت،فقط شما دوتا دو دقیقه هم باهم نمی ساختین مهمونها از سه شنبه صبح اومدن و جمعه ساعت 12 شب رفتن،سه شنبه بعد استراحت راه افتادیم سمت قلعه رود خان و نهار اونجا بودیم،چهارشنبه صبح مهمونها تو شهر دور زدن و یکم خرید کردن و بعداز ظهر رفتیم کاسپین،پنج شنبه صبح هم رفتن خرید و بعد نهار راه افتادیم سمت سیاهکل...
22 اسفند 1396

ماه نگار 56

سلام عشقدونه اومدم با خاطرات این ماهت کلی حرفهای جالب میزنی و من همش یادم میره،قبلا یه جا مینوشتم ولی الان تنبلی میکنم هر چی از دقتتتتت بگم کم گفتم،یعنی من و بابا اینجوری هستیم همیشه تو خیابون چه تابلویی عوض شده متوجه میشی،فرش خونه ی عمه ام و مامان جون یه جایی شبیه متوجه میشی،حرفهای خیلی وقت پیشمونو یادمون میاری و ....،حتما باید با جزئیات بنویسم یه چکاب کلی داشتی که مثل همیشه عالییی بودی،خودت نشستی رو صندلی و وقتی خانومه بهت آمپول زد فقط یه آی کوچولو گفتی،ولی آهنت پایینه اخه به خاطر یبوستت بهت اهن ندادم ولی  سعی میکردم با غذا جبرانش کنم ولی الان که بزرگتر شدی باید مکمل بخوری،الان دارم بهت پودر فرامکس میدم ...
18 بهمن 1396

ماه نگار 55

عشقدونه سلام،ایندفعه تنبلی نکردم و سر وقت دارم وبتو آپ میکنم گندمی چند ماهه که خیلییییی میگی خواهر میخوام (هیچ رقمه هم راضی به برادر نمیشی )از توضیحاتی که ما میدیم هم راضی نیستی و قانع نمیشی که الان وقت آوردن خواهر نیست،این دفعه بهت گفتم اتاق ما که پره،اتاق خودتم که تخت و کمدت همست و جای خالی نداریم پس ما وسیله های خواهرتو کجا بذاریم،فعلا یکم راضی شدی ولی به بابامرتضی میگی خونه ی بزرگ بگیر خواهرمو بیاریم، اسمشم گذاشتی گلسا هر جا هممیریم به فکر خواهرتی،میریم برای شما کفش بگیریم میگی اینو برای خواهرم بگیر،یا لباسهات که کوچیک میشه میگی اینو میذارم برای خواهرم   چند وقته خیلی در مورد خدا میپرسی و میگی چه شکلیه،کج...
18 دی 1396

یلدای 96

گندمگم امسال برات یه پیراهن هندونه بافتم،خیلی سخت بود ولی عاشقش شدم و تو هم خیلییی دوسش داری  مامان دینا هم براش دامن بافت و صبح پنجشنبه رفتیم و براتون عکس انداختم شب هم مهمون داشتیم و زهرا ونیایش و مامان و باباش بودن ...
1 دی 1396

روزانه های 54 ماهگی ومهمونهامون

سلام عشقدونه یک عدد مامان تنبل اومده تا وبلاگتو آپ کنه،ولی باورکن سرم حسابی شلوغ بود،داشتم برای شب یلدا برات لباس میبافتم و حسابی طول کشید اخه کامواش خیلی ظریف بود سه روز هم مهون داشتیم که عمه اعظم اینا اومده بودن،که با هم قلعه رود خان رفتیم،عمه اینا سه شنبه شب اومدن و تا جمعه بعد از صبحانه پیشمون بودن یه اتفاق مهم این دفعه هم زلزله ای بود که تو رشت اومد،من وشما تنها بودیم خونه و داشتم آماده میشدم که بریم بیرون و شما هم پشت لپ تاپ نشسته بودی،یه دفعه احساس کردم خونه داره تکون میخوره،دویدم تا بیام و بگیرمت تموم شده بود و شما گفتی مامان چرا تکون میخوردم،زلزله4.6 ریشتر بود ومرکزش لنگرود بود و خداروشکر خسارتی نداشت برای تعطیل...
1 دی 1396

ماه نگار 53

سلام عشقدونه،اومدم تا خاطرات این ماه تو بنویسم فلفل خانم میای بهم میگه مامان یه آهنگی تو دلم داره میخونه تو گوشیته بذار برام گوش کنم ،حالا من از کجا بدونم چی تو دلت داره میخونه از این باری که از کیاکلا برگشتیم شبها دوست داری پیش ما بخوابی و منم اصلا سخت نگرفتم و گفتم خودش به اون راحتی جدا میخوابید الان دوست داره کنار ما بخوابه،اتفاقا خوشحال شدم چون دیگه سر زدنهای شبانه ندارم و کنار خودمی،بهونه تم اینه که تختم کوچیکه و تا بازش نکنین توش نمیخوابم البته اندازه تهااا،ما هم چون هنوز براش روتختی نگرفتیم بازش نکردیم هر روز مهد میری و منم با مامان دینا و آیلین بعد اینکه بچه هارو گذاشتیم مهد میریم پیاده روی و حسابی وزن کم کردم ...
18 آبان 1396

ماه نگار 52

گل ناز من سلام باتاخیر دارم وبلاگتو آپ میکنم چون یکمی سرم شلوغه،نصف خاطرات این ماه و که تو پست روزهای آخر تابستون نوشتم،میمونه خاطرات مهر هفته ی اول مهر از یکشنبه تا چهارشنبه رفتی مهد و هر روز مربی تون خاله سمیرا تو گروهی که داریم برامون عکس میفرسته،چون هفته ی اول تو دهه ی اول محرم بودیم شمارو بردن هیئت برای عزاداری ومن هم اومدم چون اولین بار بود که بدون من جایی میرفتی و دلم شور میزد،موقع برگشت هم با مینی بوس شما برگشتم وخیلی خوب بود،کلی جوجه تو مینی بوس چهارشنبه بعد از ظهر جلسه اولیا و مربیان بود تو مهد و قوانین مهد و بهمون گفتن و اعضای انجمن و مشخص کردن که من نفر اول شدم پنج شنبه بعدازظهر هم که هفتم محرم بود راه افتا...
24 مهر 1396

اولین روز مهد

دختر گلم امروز 2ام مهر رسما مهد کودکی شدی،صبح بابا مرتضی دیرتر رفت اداره تا با هم شما رو ببریم مهد،اول از زیر قران ردت کردم و از خدا خواستم خودش مواظب امانتی که بهمون داده باشه وقتی گذاشتیمت و برگشتیم و بابا هم رفت یکمی دلم گرفت از تنهایی،الانم که دارم اینارو برات مینویسم منتظرم تا ساعت 12 بشه و بیام دنبالت دلم برات تنگ شده مامانی 31امرفتیم برای مهدت طبق لیستی که بهمون داده بودن خرید کردیم من اسمتو روی برچسب نوشتم و تو می چسبوندی رو تک تکشون شب قبل ساعت 10.30 خوابیدی و7 صبح خودت بیدار شدی،این برنامه همیشگی بشه که عالیه برنامه ی غذایی تون،البته تو فعلا ...
2 مهر 1396

روزهای آخر تابستون 96

نازگل مامان،روزهای اخر تابستونمون به مهمون داری و کلاسهات گذشت معلم زبانت خیلی ازت راضیه،البته انصافا بابامرتضی هم باهات خیلی کار میکنه و همش دارین با بازی درسهاتو تمرین میکنی امسال فعلا قراره هفته ای سه روز بذارمت مهد و باید فرم بپوشی (من تو دوران تحصیل خودمم از فرم بدم می اومده،آخه چرا لباس دخترا باید انقدر زشت باشه،البته فرم شما زیادم بد نیست،روپوشهای سرمه ای و قرمز با لچک قرمز،کلا شکل پیراهن دوخته شده و من تصمیم دارم با جوراب شلواری بپوشونم برات،یه امسال و میتونی راحت بپوشی تو مهد ومدرسه دیگه 21 شهریور نوبت دکتر گوارشتو داشتیم و شکرخدا مشکل یبوستت خیلی وقته برطرف شده و از عید دیگه داروتو بهت ندادم ولی همچنان باید رژیم غذا...
31 شهريور 1396