گندم جونگندم جون، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 12 روز سن داره

گندم طلائی ما

خرداد وتیر 1402 وتولد ده سالگی

تولد ده سالگی عشقدونه تولد امسالتو دوست داشتی فقط با دوستات باشه و مامانهاشون نباشن،آخه دوست داشتی بابا مرتضی بمونه تو تولدت که کلی باهاتون بازی کنه،منم آیلین و دینا و نورا و هستی وآرنیکا و دایانا رو دعوت کردم،البته مامان جون و باباجون مثل همیشه بودن کنارمون بچه ها از ساعت 5 اومدن و تا 11 شب بودن و حسابی بهتون خوش گذشت ،منم براتون مرغ سوخاری و سالاد ماکارونی درست کردم لباست مثل هر سال کار خاله ماریا هنرمند و کیکت هم هنر خاله نسیم عزیز بود تابستون امسال هم داریم با هم میریم آموزش شنا و خیلی خوبه،کلاس طراحی هم دوست داشتی که اونم فعلا برای تابستون داری میری و کلاس زبانتم عوض کردیم و با یکی از دوستهات تیچر خصوصی گرفتیم،اسکیت و نقاشی ...
1 مرداد 1402

از دی تا اردیبهشت

یه مامان تنبل بعد 5 ماه دار خاطراتتو می نویسه،باعکسها اتفاقات این مدت رومیگم برات عشقدونه ماسوله ی همیشه زیبا که این بار رفتیم برفی شو ببینیم،اواخر دی آش و باقالی ماسوله با این ویو جذاب هیچ وقت فراموش نمیشه تحقیق باموضوع نجوم که باید یه  کتابچه می ساختید یه اتفاق خوب هم به دنیا اومدن دنیز کوچولو،دختر عموی جدیدت بوده😍 13 بهمن عروسی دختر داییم بود که رفتیم وحسابی خوش گذشت یه مجتمع آموزشی برای بچه ها تو رشت افتتاح شده،با آرنیکا اینا رفته بودیم تا ببینیم چطوره،اینجا قسمت استخرش بود 17 بهمن هم تولد آیلین جون بود که تو کافه سورپرایزش کردیم ...
8 خرداد 1402

ماه نگار 113-115و یلدای 1401

سلام عشقدونه، خاطرات سه ماه رو میخوام برات بنویسم حساااابی درگیر درس ومدرسه و کلاسهات هستیم و ازصبح که بیدار میشیم تا شب بدوبدو داریم،خداروشکر تو مدرسه مشکلی نداریم و با اینکه چهارم پایه ی سختیه ولی معلم خوبی دارید تواین سه ماه خیلی فرصت گشت و گذار نداشتیم،چون هوا خیلی سرد بود اکثرا و تکالیفت هم برای آخر هفته زیاده 19 آبان عروسی عارفه بود و رفتیم کیاکلا و4 روز موندیم،مامان جون برات کادو روز دانش آموز گرفته بود یه آخر هفته  که هنوز هوا سرد نشده بود رفتیم سقالکسار،کادوی روز دانش آموز برات بلز گرفتیم،خونه ی مامان جون اینا که بودیم وقتی می رفتی پیش هلما،روزهایی که کلاس موسیقی داشت باهاش می رفتی و هلما بهت کم و بیش یاد داد و...
27 دی 1401

ماه نگار 111 و 112

سلام عشقدونه باتاخیر دارم خاطراتت رو مینویسم چون حسااابی سرمون شلوغ بود و بعد از اینکه فرصت نوشتن پیدا کردم به خاطر شرایط پیش اومده دیگه دل و دماغ نوشتن نداشتم،الانم دارم ولی نوشتن اینجا حالمو خوب میکنه دخترکم می ترسم و ناامیدم از شرایط ناامنی که داری توش رشد می کنی وبزرگ می شی،ما داریم همه ی سعی خودمونو می کنیم که درگیر اتفاقاتی که اخیرا افتاده نشی چون به شدت بهت استرس وارد میکنه و یه چیزهای ریزی هم شنیدی بهم میگفتی مامان جنگ میشه تو این دو ماهی که گذشت،کل شهریور رو خونه ی مامان جون بودیم چون تعویض مفصل زانو داشتن وجراحی خیلی سختی بود ما 6ام شهریور رفتیم و 8 مهر برگشتیم،هفته ی اول مدرسه چون تعطیلی زیاد داشت برات مرخصی گرفتم ق...
30 مهر 1401

ماه نگار 110 و سفرنامه ی تبریز

سلام عشقدونه دست پر اومدم با سفرنامه ی تبریز بعد مدتها برنامه ریزی برای سفر که کجا بریم و همش مقصدمون و گاهی همسفرهامون عوض میشدن،خودمون سه تایی رفتیم تبریز صبح چهارشنبه 5 مرداد راه افتادیم واز سمت زنجان رفتیم،چون صبح زود راه افتادیم تو پارک لوشان نگه داشتیم و صبحانه خوردیم،من نهار برای تو راهمون درست کرده بودم که اونم نزدیک تبریز خوردیم و ساعت 3 بعدازظهر رسیدیم به تبریز،از قبل خونه رو رزرو کرده بودیم وبعد کمی استراحت رفتیم سمت ایل گلی،اونجا قدم زدیم،قایق سواری کردیم،بستنی خوردیم و شهربازی رفتیم پارک لوشان جاده ی نیکوییه به زنجان ایل گلی یعنی می خواستی از در و دیوار بری ب...
26 مرداد 1401

ماه نگار 109

سلام عشقدونه داریم روزهای گرم تابستون رو می گذرونیم ولی خداروشکر مثل پارسال برق ها قطع نمیشه،من عصرها اکثرا فروشگاه هستم و کلاسهاتو با بابا میری یکم تیر تولد بابامرتضی بود که با بچه ها نقشه کشیدیم و سورپرایزش کردیم رفته بودیم کارنامه بگیریم و وقتی معلمتونو بغل کردی من گریه ام گرفت،آخه دیگه این مدرسه نمیری وفقط تا پایه سوم داشت یه جمعه رفتیم آبشار میلاش سمت رحیم آباد یه خونه تکونی حسابی هم داشتم تو این ماه که دکور اتاقتو عوض کردیم و موکتشم در آوردیم و خیلی دلباز شده قبل تغییر دکور،دوباره مثل پارسال اتاق پرو درست کرده بودی بعد تغییر دکور ثبت نام تو مدرسه ی جدید...
28 تير 1401

ماه نگار 108 و تولد 9 سالگی

سلام عشقدونه تووووولدت مبارک،آرزو میکنم خدا هر چی که خیره سر راهت قرار بده،اینو بدون که مامان و بابا بهت افتخار میکنن و همیشه هم به خودت این حرفو میگیم،ممنونم که انقدر همراه و هم قدم ما هستی،ما تمام تلاشمونو می کنیم تا تو شاد باشی تولد 9 سالگی رو با یک هفته تاخییر گرفتیم و مهمونهامون مثل پارسال،آیلین ودینا و نورا و آرنیکا و دایانا و مامانهاشون بودن و مامان جون و باباجون هم اومده بودن لباست مثل همیشه هنر خاله ماریا وکیک هم مثل پارسال هنر خاله نسیم اولین نفر دایانا بود که اومد وسط و باهات رقصید قربون خنده هات عشقدونه ...
5 تير 1401