گندم جونگندم جون، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 12 روز سن داره

گندم طلائی ما

ماه نگار 96+تولد 8 سالگی

سلام عشقدونه این ماه تولدت بود و از یه ماهه قبل براش برنامه ریزی کرده بودی،مهمونهامون آیلین و دینا ونورا و مامانهاشون بودن،مامان جون و بابا جون و دایی یاسین هم اومده بودن که همراهشون عمه من و دختر عمه فاطمه و خانواده شون هم بودن،البته آرنیکا ومامانش هم بودن که قبل از اینکه مهمونهامون بیان اومدن و زود هم رفتن،نمی تونم بگم که چقدررر بهت خوش گذشته بود و فقط جیغ زدین و رقصیدین،مامان جون اینا وعمه اینا تا شنبه موندن و حسابی با هلما و رادمهر کوچولو بازی کردی کلاس اسکیتت هم شروع شده که با دینا میریم واونم خیلی دوست داری و حسابی پیشرفت کردی هر لباسی که میاد میپوشی برای عکاسی و بعدشم خوشت میاد و میگی میخوامش😂 ماشالله اسپرت هم خیلی بهت میا...
5 تير 1400

ماه نگار 95

عشقدونه سلام این ماه همش تو قرنطینه بودیم،دوباره آمار کرونا بالا رفته و خدا بهمون رحم کنه ماه رمضون هم بود که همه ی سحری  ها با ما بیدار شدی و خیلی ذوقشو داشتی،قبل افطار هم کلی کمک می کردی،صبح وظهر و شب هم نماز می خوندی البته همه رو نماز صبح میخوندی،روزهای آخر چون بعد سحری نمی تونستی راحت بخوابی میگفتی مامان بیدارم کن فقط میخوام نماز بخونم جمعه صبح داریم میریم میدون میوه و تره بار برای خونه خرید کنیم،اینم جنگل کوچولوی پشت خونه مون که پر از گل شده برات کفش اسکیت سفارش دادیم که کلاس بری،فعلا که همه جا تعطیله،شب اول که رسیده بود انقدرررر ذوق کردی و همش تو پات بود،اوایل اصلا تعادل نداشتی ولی الان را...
25 ارديبهشت 1400

ماه نگار 94+ عید1400

سلام عشقدونه  قبل عیدخیلیییی درگیر فروشگاه بودیم و حسابی سرمون شلوغ بود،روز سال تحویل که 30 اسفند ساعت 1 بعدازظهر بود خونه موندیم و  هفت سین چیدیم،بعد از ظهر هم سه تایی رفتیم بیرون یکم قدم زدیم،روز 1 و2 فروردین رفتیم فروشگاه وشب 2 فروردین بلیط گرفتیم برای کیاکلا،از دو هفته قبل عید به بابا مرتضی اصرار میکردی که بیاد و اونم قبول کرد و باهامون اومد ولی فقط دوروز موند وزود برگشت،آخه آوا تو فروشگاه دست تنها بود وخودشم تو اداره کشیک داشت،ما هم تا 12 فروردین موندیم و بعد باباجون و مامان جون مارو برگردوندند رشت و خودشونم تا 14ام موندند و سیزده بدر رفتیم صفرا بسته تا یکم گل وگلدون بخریم یه چند تا عید دیدنی کوچولو هم رفتیم،همه دعوتمون ...
18 فروردين 1400

ماه نگار 93

سلام عشقدونه برنامه کتابخونی گذاشتیم از این ماه،این شکلیه که جمعه ها 6 تا کتاب انتخاب میکنیم و میذاریم رومیز وسط مبل و هر شب یکی رو انتخاب میکنی وبرام میخونی،البته با کلی بازی و اجراکردن و ...،منظورم از گذاشتن کتابها روی میز اینه که جلوی چشممون باشه همیشه و براش وقت بذاریم دایی یاسین تو این ماه سورپرایزمون کرد و اومد پیشمون،قرار بود بعد عید باهامون بیاد ولی پنج شنبه 14 ام اومد وتا سه شنبه پیشمون بود بالاخره بعد 5 سال رفتم دانشگاه وکارای مدرک ارشدم رو انجام دادم و وقتی دایی یاسین اینجا بود رفتیم رستوران تبریزی ها و نهار خوردیم این بازی رو تازه گرفتی و میگی میخوام نجار بشم،همش چکش دستته  و داری کل...
21 اسفند 1399

ماه نگار 92

سلام عشقدونه واقعا دیگه از این همه قرنطینه و کرونا و ماسک و تنها بودن کلافه شدی،بازم خداروشکر که مغازه هست واونجا سرمون گرمه و صد هزار بار بیشتر شکر که سالمیم،چندوقته همش میگی چرا ما پیش خانواده هامون نیستیم من دلم براشون تنگ میشه،که البته حق داری،6 ماه بود که نرفته بودیم کیاکلا ومامان جون وباباجون هم به خاطر بسته بودن راه ها 3ماهی بود که نیومده بودن،برای همین یهویی تصمیم گرفتیم بریم ودوتایی با اتوبوس رفتیم و بلیط 12 شب گرفتیم که هم خلوت باشه وهم شما بخوابی،شنبه 20دی راه افتادیم وحدود 8 صبح خونه مامان جون اینا بودیم و حسابی غافلگیرشون کردیم چون بهشون نگفته بودیم،تا جمعه موندیم و جمعه مامان جون وباباجون مارو رسوندن رشت و تا یکشنبه موندن وی...
3 اسفند 1399

ماه نگار 91 ویلدای 99

سلام عشقدونه تو این ماه شب یلدا رو داشتیم که انقدررر از چند روز قبلش ذوق داشتی و میگفتی مامان سفره بچینیم و ما هم سه نفری سفره انداختیم بابامرتضی هم چند سال بود که با انحراف داخلی بینیش درگیر بودو خیلی اذیتش می کرد وبالاخره جراحی کرد،تاریخ جراحیش 9 دی بود که باید ساعت 12 بیمارستان می بودیم و من از قبلش با مامان دینا هماهنگ کرده بودم و ساعت 11 بردمت اونجا وشب اومدم دنبالت بابا بعد جراحی 10 روز خونه موند و منم تا 3 روز مراقبش بودم و بعدش خداروشکر رو به راه شد ومن میرفتم فروشگاه و شما با بابامرتضی خونه می موندی یه برف کوچولو هم داشتیم که از چند روز قبل هواشناسی گوشیمو چک میکردی و منتظرش بودی اینم از سفره یلدامون که کوچولوهه ولی ب...
16 بهمن 1399

ماه نگار90

سلام عشقدونه،خیلی دیر اومدم که بنویسم برات نگم از مشغولی هامون که وقت سر خاروندن نمی مونه،ولی اینجا جاییه که نوشتن وثبت بخشی ازخاطراتت حس خوبی بهم میده دوهفته ی اول آذر رو خونه نشستیم چون دوباره همه جا قرنطینه شد و فروشگاه ها تعطیل،منم بهترین فرصتو داشتم تا برات شال وکلاه ببافم که دوتا ست بافتم حالا یه سری که یادم میاد رو مینویسم وعکسهاشو میذارم مشق نوشتن تو بالکن رفته بودیم شهرداری یکم کاموا بخریم برای دو هفته ی قرنطینه تا سرم گرم باشه مانکن جذاب کی بودی😉 این سلفی های تو آینه تو کجای دلم بذارم اعداد دیجیتالی،هرچهارشنبه یه کاردستی درست میکنید وتوگروه کلاسیتون می ف...
12 بهمن 1399