گندم جونگندم جون، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 12 روز سن داره

گندم طلائی ما

ماه نگار 63

عشقدونه سلام روال زندگیمون به کل تغییر کرده،اوایل یکم بهونه میگرفتی که بابا کجاست،آخه بابامرتضی معمولا ظهرها فروشگاه و باز نگه میداره،ولی کم کم داری عادت میکنی و خیلی اونجا رو دوست داری فعلا شنبه ها  و دوشنبه ها مهد میری و روزهای دیگه صبح ها با هم میریم فروشگاه،عصرها هم بعدیه استراحت حسابی که معمولا 3 ساعت میخوابی بازم میریم فروشگاه،البته اخیرا بعدازظهرها کمتر میریم آخه من تو خونه خیلی کار دارم و اینکه از مهر دیگه بعدازظهر نمیریم چون شما پیش دبستانی میری و کلی کار داری از تغییرات دخترکمون بگم که حسابی معاشرتی شده،مشتری که میاد یه سلام خوش امدید خوشگل میگی و رو لب همه خنده میاری،و خیلی جاها میگی مامان من در خدمت مشتری با...
2 مهر 1397

ماه نگار 62

باتاخیر ســـــــــــــــــــلام یعنی هر چی از حواس جمعیت بگم کم گفتم،تو اوج بازی با دینا حواست به حرفهای من و مامان دینا هست،این ماه یه بار رفتیم خونه ی دینا اینا و یه بار هم رفتیم خونه ی آیلین هر چند وقت در میون گیر میدی به یه جمله ای که معمولا از تی وی میشنوی،یه مدت میگفتی: تو خوبی،همه یه چیزیشون میشه (تیکه ای از یه فیلم سینمایی بود)الانم میگی: نهصد هزار تومن هم خوبه ها (تو تبلیغ شهر فرش شنیدی) آب بازی سه تا وروجکها یکی از جاهایی که دوست داری نقاشی بکشی اینجاست داری اسمتو رو برچسب مینویسی که بچسبونی به پاستلت بازم دریا،این دفعه منم اومدم تو آب و سه تایی یه دو ساعتی آب تنی کردیم آ...
18 مرداد 1397

یه شروع جدید

دخترکم بالاخره تونستیم کاری و که سالها دنبالش هستیم و شروع کنیم و نمایندگی برند تعطیلات(هالیدی) بگیریم،خیلییییی براش دوییدیم،خیلی انتظار کشیدیم ولی بالاخره تونستیم و با شروع این کار روال زندگیمون خیلی تغییر میکنه ولی ما سه تا با هم از پس هر کاری به خوبی بر میایم شعبه مون تو گلسار خیابون 107 هست،11مرداد افتتاحیه داشتیم ومامان جون و باباجون و دایی یاسین و عزیز وعمه اعظم و عمه عالیه و عارفه هم اومده بودن روز افتتاحیه مهمون های زیادی داشتیم ولی چون خاله ایده و آرنیکا زودتر از همه اومده بودن فقط فرصت شد با اونها عکس بندازیم ...
13 مرداد 1397

ماه نگار61

عشقدونه سلام تو ذهنم خیلییی حرف هست برای نوشتن امیدوارم بتونم همه شونو کم کم برات بنویسم،دختر مهربون من بازی کردن هات عوض شده و همش دوست داری در قالب یه نقشی فرو بری و بازی کنی  و ما هم که بخواییم باهات بازی کنیم باید دیالوگهایی که از قبل بهمون میگی و بگیم،به بابا مرتضی میگم گندم فیلمنامه نویس میشه از فیلمهای ماه رمضون بچه مهندس و دوست داشتی و خیلی احساساتی میشدی و می اومدی بغلم میکردی و میکفتی مامان هیچ وقت منو نذار جایی و بری به شدت به من وابسته ای و دم به ساعت میای بغلم میکنی و خیلی حواست بهم هست،البته اینم بگم منم همینطورم،نمیدونم درسته یا نه،اولویت زندگیمون شدی،راحتیت،خوش گذشتن بهت و ...،زمانی بهمون خوش میگذره که ش...
20 تير 1397

ماه نگار 60

عشقدونه اومدم که خاطرات این ماه و بنویسم این ماه بیشترش تو ماه رمضان بود و شب اولی که ما برای سحری بیدار شده بودیم از صدای قاشق چنگالها بیدار شدی و گفتی مامان چیکار دارین میکنین؟ و وقتی اومدی دیدی داریم غذا می خوریم و غذامون هم قیمه هست چشات از تعجب گرد شد ،آخه عاشق قیمه ای،تا یه مدت به افطاری و سحری میگفتی عصرونه و هر شب قبل خواب میگفتی که برای سحری بیدارت کنم،منم چند شب صدات میکردم ولی خیلی دلم نمی اومد،بعضی شبهام که انقدر خسته بودی بیدار نمی شدی،روزها هم که بهت میگفتم بیا نهار بخور میگفتی من روزه ام جمعه 21 اردیبهشت خاله ایده زنگ زد که با هم بریم سی دشت توتکابن،ما هم سریع وسایل و جمع کردیم و رفتیم،خیلی جایه خوشگلی بود و خوش گذش...
21 خرداد 1397

تولد 5 سالگی فرشته مون

دختر گلم به لطف خدا 5 ساله شدی،اینو بدون که مامان و بابا درهر شرایطی عاشقتن و تمام فکرشون راحتی و آسایش شماست و هر کاری برای شما انجام میدیم با ذوق و عشق فراوونه تولد امسالتو رفتیم گندمزار،چون اطراف رشت گندم نمیکارن ما برای پیدا کردن گندمزار تا توتکابن رفتیم،وای که چقدررر خوشگل بود تا چشم کار میکرد مزرعه ی گندم بود،باد شدیدی هم میاومد و به سختی تونستیم چند تا عکس بندازیم 5 برعکس دستته چند تا عکس با کیک گرفتیم و جمعش کردیم و وقتی برگشتیم خونه شمعت و فوت کردی عاشق تک تک عکسهام این چهار پایه رو زندایی برام رنگ کرده و من...
19 خرداد 1397

تولد پیش از موعد تو مهد

دختر گلم از زمستون همش میگفتی تو مهد برام تولد بگیر،میگفتم تولد شما خرداده،میگفتی چراااا من خرداد به دنیا اومدم منم تصمیم گرفتم هفته ی آخر مهد برات تولد بگیرم،تم تولدتم توت فرنگی انتخاب کرده بودی و برای پذیرایی هم ژله و پفیلا درست کردم و مربی تون گفته بود ساندویچ ندم چون اون روز دوتا تولد بود و بچه هام نمیخورن انقدرررر ذوق میکردی و بهت خوش گذشت که واقعا خوشحال شدم برات تولد گرفتم،مامان آیلین ومامان دینا هم اومده بودن چون ما اینجا تنها بودیم و میشد دوتا مهمون داشته باشیم دوستی تون همیشگی عشقدونه ها مدل کیک هم خودم داده بودم و عالی در آورده بود بچه های کل...
27 ارديبهشت 1397