گندم جونگندم جون، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره

گندم طلائی ما

یلدای 96

گندمگم امسال برات یه پیراهن هندونه بافتم،خیلی سخت بود ولی عاشقش شدم و تو هم خیلییی دوسش داری  مامان دینا هم براش دامن بافت و صبح پنجشنبه رفتیم و براتون عکس انداختم شب هم مهمون داشتیم و زهرا ونیایش و مامان و باباش بودن ...
1 دی 1396

روزانه های 54 ماهگی ومهمونهامون

سلام عشقدونه یک عدد مامان تنبل اومده تا وبلاگتو آپ کنه،ولی باورکن سرم حسابی شلوغ بود،داشتم برای شب یلدا برات لباس میبافتم و حسابی طول کشید اخه کامواش خیلی ظریف بود سه روز هم مهون داشتیم که عمه اعظم اینا اومده بودن،که با هم قلعه رود خان رفتیم،عمه اینا سه شنبه شب اومدن و تا جمعه بعد از صبحانه پیشمون بودن یه اتفاق مهم این دفعه هم زلزله ای بود که تو رشت اومد،من وشما تنها بودیم خونه و داشتم آماده میشدم که بریم بیرون و شما هم پشت لپ تاپ نشسته بودی،یه دفعه احساس کردم خونه داره تکون میخوره،دویدم تا بیام و بگیرمت تموم شده بود و شما گفتی مامان چرا تکون میخوردم،زلزله4.6 ریشتر بود ومرکزش لنگرود بود و خداروشکر خسارتی نداشت برای تعطیل...
1 دی 1396

ماه نگار 53

سلام عشقدونه،اومدم تا خاطرات این ماه تو بنویسم فلفل خانم میای بهم میگه مامان یه آهنگی تو دلم داره میخونه تو گوشیته بذار برام گوش کنم ،حالا من از کجا بدونم چی تو دلت داره میخونه از این باری که از کیاکلا برگشتیم شبها دوست داری پیش ما بخوابی و منم اصلا سخت نگرفتم و گفتم خودش به اون راحتی جدا میخوابید الان دوست داره کنار ما بخوابه،اتفاقا خوشحال شدم چون دیگه سر زدنهای شبانه ندارم و کنار خودمی،بهونه تم اینه که تختم کوچیکه و تا بازش نکنین توش نمیخوابم البته اندازه تهااا،ما هم چون هنوز براش روتختی نگرفتیم بازش نکردیم هر روز مهد میری و منم با مامان دینا و آیلین بعد اینکه بچه هارو گذاشتیم مهد میریم پیاده روی و حسابی وزن کم کردم ...
18 آبان 1396

ماه نگار 52

گل ناز من سلام باتاخیر دارم وبلاگتو آپ میکنم چون یکمی سرم شلوغه،نصف خاطرات این ماه و که تو پست روزهای آخر تابستون نوشتم،میمونه خاطرات مهر هفته ی اول مهر از یکشنبه تا چهارشنبه رفتی مهد و هر روز مربی تون خاله سمیرا تو گروهی که داریم برامون عکس میفرسته،چون هفته ی اول تو دهه ی اول محرم بودیم شمارو بردن هیئت برای عزاداری ومن هم اومدم چون اولین بار بود که بدون من جایی میرفتی و دلم شور میزد،موقع برگشت هم با مینی بوس شما برگشتم وخیلی خوب بود،کلی جوجه تو مینی بوس چهارشنبه بعد از ظهر جلسه اولیا و مربیان بود تو مهد و قوانین مهد و بهمون گفتن و اعضای انجمن و مشخص کردن که من نفر اول شدم پنج شنبه بعدازظهر هم که هفتم محرم بود راه افتا...
24 مهر 1396

اولین روز مهد

دختر گلم امروز 2ام مهر رسما مهد کودکی شدی،صبح بابا مرتضی دیرتر رفت اداره تا با هم شما رو ببریم مهد،اول از زیر قران ردت کردم و از خدا خواستم خودش مواظب امانتی که بهمون داده باشه وقتی گذاشتیمت و برگشتیم و بابا هم رفت یکمی دلم گرفت از تنهایی،الانم که دارم اینارو برات مینویسم منتظرم تا ساعت 12 بشه و بیام دنبالت دلم برات تنگ شده مامانی 31امرفتیم برای مهدت طبق لیستی که بهمون داده بودن خرید کردیم من اسمتو روی برچسب نوشتم و تو می چسبوندی رو تک تکشون شب قبل ساعت 10.30 خوابیدی و7 صبح خودت بیدار شدی،این برنامه همیشگی بشه که عالیه برنامه ی غذایی تون،البته تو فعلا ...
2 مهر 1396

روزهای آخر تابستون 96

نازگل مامان،روزهای اخر تابستونمون به مهمون داری و کلاسهات گذشت معلم زبانت خیلی ازت راضیه،البته انصافا بابامرتضی هم باهات خیلی کار میکنه و همش دارین با بازی درسهاتو تمرین میکنی امسال فعلا قراره هفته ای سه روز بذارمت مهد و باید فرم بپوشی (من تو دوران تحصیل خودمم از فرم بدم می اومده،آخه چرا لباس دخترا باید انقدر زشت باشه،البته فرم شما زیادم بد نیست،روپوشهای سرمه ای و قرمز با لچک قرمز،کلا شکل پیراهن دوخته شده و من تصمیم دارم با جوراب شلواری بپوشونم برات،یه امسال و میتونی راحت بپوشی تو مهد ومدرسه دیگه 21 شهریور نوبت دکتر گوارشتو داشتیم و شکرخدا مشکل یبوستت خیلی وقته برطرف شده و از عید دیگه داروتو بهت ندادم ولی همچنان باید رژیم غذا...
31 شهريور 1396

ماه نگار 51+عید قربان تا عید غدیر

سلام عشقدونه این ماه حسابی سرمون شلوغ بوده،جمعه 27مرداد خاله زلیخا وشوهر خاله و مریم جون و ملیکا جونو پسرخاله حامد اومدن خونه مون،جمعه نهار پیشمون بودن وبرای امر خیر اومده بودن،پسرخاله حامد داماد شده وعروسشون رشتی بوده،جمعه بعدازظهر همه با هم رفتیم خونه عروس برای خواستگاری و دوشنبه صبح به سلامتی عقد کردن،مامان جون وبابا جون هم یکشنبه صبح اومدن ودو شنبه بعد از ظهر بعد از اینکه از خونه ی عروس اومدیم رفتن،پسر خاله داود وخانومشون ملیسا جون و انیتا کوچولو اومده بودن و شما سه تایی حسابی دو سه روزی خوش گذروندین مهمونهامون سه شنبه صبح رفتن برای عید قربان که جمعه 10 شهریور بود ما پنج شنبه عصر راه افتادیم و جمعه حدود 2 شب رسیدیم و تا ...
25 شهريور 1396