گندم جونگندم جون، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره

گندم طلائی ما

بیمارستان

کهیرهای گندم جدی تر از اون چیزی بود که فکر میکردیم،بعد از انجام آزمایش متوجه شدیم که به آنتی بیوتیکی که دو هفته پیش خورده حساسیت داشته انقدر کهیرها گسترده شده بودن روبدنش که دکتر ها هم تعجب میکردن و دکترش گفت باید بستری بشه،از دیروز بستری شده و به هیچ وجه دوست نداره بمونه اونجا،همش میگه: بابا،ماشین،بیم د د،بدو بدو خدایا مشکل بچه ام جدی نباشه،آخه دکتر میگفت بچه ای که به دارو واکنش داده باید کبد وکلیه اش هم تست بشن
2 ارديبهشت 1394

بای بای جی جی

دختر ناز من...گندم طلایی خونه ی ما یکمی زودتر از پایان دوسالگی از بزرگترین وابستگیش جدا شد،جدا شدنی که دخترمونو یک مرحله جلو برد عبور از مرحله ی شیر خواری به خردسالی مدتی بود که به پیشنهاد اطرافیان والبته دکترش شیر روزشو کم کرده بودم و فقط موقع خواب شیر میخورد،اگه قبلش میخواست سرشو گرم میکردیم تا یادش بره تا اینکه چهارشنبه ساعت 10 صبح وقتی از خواب بیدار شد برای آخرین بار جی جی خورد و تــــــــــــــــموم یک کم قبل تر میخواستم صبر زرد بگیرم تا تلخ بشه وخودش دیگه درخواست نکنه اما راستش دلم نیومد،دلم نیومد از شیر مادر براش خاطره بد بسازم،دلم نیومد نسبت به چیزی که دو سال با لذت خورده بد بین بشه برای همین چسب زخم زدم و به گند...
31 فروردين 1394

روزت مبارک فرشته ی مهربان زندگی من

   گرامیداشت روز مادر، گرامیداشت فرشته ای آسمانی است که خداوند به هر انسانی در روی زمین یکی از آنها را هدیه داده است، فقط و فقط یکی که هیچ جایگزینی ندارد. فرشته مهربان زندگی من، روزت مبارک و چه زیبا گفت حسین پناهی: ...
20 فروردين 1394

نوروز نامه

سال 93 با همه ی خوبیها و بدیهاش تموم شد وچقدر از نظر من وبابا این سال به سرعت گذشت چون ی کوچولوی خوشگل خوشمزه داشتیم که در کنارش گذر زمان روحس نمیکردیم،وای که چقدر سریع گذشت از یک سالگی تا به الان انقدر ما تو سال گذشته برای هر کار گندمی شگفت زده شدیم و ذوق کردیم که من هر بار از خدا میخواستم کوچولومو در پناه خودش حفظ کنه و به هر که در آرزوی بچه دار شدنه این نعمت رو عطا کنه نمیدونم این خوبه که بچه های این دور و زمونه انقدر زود با تکنولوژی آشنا میشن یانه اما نمیتونم خوشحالی وذوق خودمو وقتی گندمم این قدر مسلط با موبایل کار میکنه رو پنهون کنم،چندوقت پیش از مامانم پرسیدم ماهم بچه گی هامون انقدر باهوش بودیم یا من مثل اون سوسک معروف دارم ...
17 فروردين 1394

بوی بهار میرسد

اسفنددوست داشتنی من از راه رسید،ماهی که بوی بهار میده و من همیشه عاشق شلوغی های این ماه هستم،کم کم داریم به شمارش معکوس نزدیک میشیم و همه ی فعالیتهای ما میره رو دور تند،البته ما کارهامون کاملا انجام شده و الان فقط منتظر بهاریم بــــــــــــــــــــــهار فصل دخترک خردادی من احساس میکنم سال  94 سال عجیبیه برامون آخه قراره تغییرات بزرگی تو زندگیمون اتفاق بی افته،امیدوارم همه سال خوبی پیش روداشته باشند البته الان هوا سرد شده و پشت هم باروون میاد به لطف خدا،مثل اینکه چله کوچیکه داره تمام زورشو میزنه تا آبروی زمستون امسال رو حفظ کنه،زمستونی که بیشتر شبیه اوایل پاییز بود  واما شرح احوال این ماه: این ماه 3 گروه مه...
17 اسفند 1393

آتلیه یک سالگی

بالاخره بعد از مدتهافرصت کردم عکسهای آتلیه یک سالگی گندمی رو بذارم،تعداد عکسها کمه چون بعد از گرفتن چند تا عکس دوربین خراب شد و ما نتونستیم عکسهای بیشتری بگیریم،البته همین چندتا عکس کلی انرژی ازم گرفت چون تنها بودم و شما هم اصلاهمکاری نمیکردی،ان شالله برا دو سالگی جبران میکنم و میبریمت ی آتلیه عالی البته کیفیت عکسها خیلی خوب نیست چون از رو عکس،عکس گرفتم             من عاشق این عکسم  ...
18 بهمن 1393

خوش اومدی سپیدی

بیست ماهگی گندمی با ی برف کوچولو شروع شد،برفی که تو این زمستون نه چندان سرد خیلی منتظرش بودیم،البته این برف شبونه اومد و فرداش نرم نرمک میبارید ولی تا عصر دیگه اثری ازش نموند،ما هم که بی جنبه خودمون و دختر گلی رو حسابی پوشوندیم و رفتیم برف بازی فرشته ی خونه ما دختر آروم و خونسردیه(اینو به دایی یاسینش رفته) و صد البته بغلی،خودش خیلی تنهایی بازی نمیکنه و مامان باید کنارش باشه یا وقتی که باباخونه ست با بابایی بازی کنه،به بابا میگه بدو بدو  ولی خودش آروم و یکمی سریعتر از راه رفتن میدوه وقتی مامان داره غذا درست میکنه خانمی باید رو کابینت ها باشه ونظارت داشته باشه به آشپزی مامانی هنوز با پی پی کردنش مشکل داریم،نمیدونم چرا ...
16 بهمن 1393