ماه نگار 65
دردونه سلام
اول از هر چیز باید ازت تشکر کنم که انقدر با ما همکاری میکنی و تغییرات و پذیرفتی و اینو بدون که من و بابا به شما افتخار میکنیم و هر کاری میکنیم برای راحتی شماست
این ماه سه سری مهمون داشتیم،اولیش دایی امین و زندایی مهدیس و دوست دایی و خانواده شون بودن که چهارشنبه 27 مهر اومدن پیشمون و فرداش باهاشون رفتیم شهرداری یکم دور زدیم و جمعه صبح هم با هم رفتیم قلعه رود خان و دایی اینا شنبه صبح رفتن
سری دوم عمو مهدی دوست بابامرتضی بود که دوشنبه 7 آبان اومدن و این دفعه مثل همیشه نبود و ما نمی تونستیم باهاشون جایی بریم، چهارشنبه رفتن اردبیل و جمعه شب اومدن دوباره پیشمون و شنبه صبح برگشتن
سری بعدی هم مامان جون و باباجون بودن که پنجشنبه 10 ابان قبل از ظهر رسیدن و جمعه غروب برگشتن
جمعه 20 مهر سه تایی رفتیم اسکله و قدم زدیم،یه بارون ریزی می بارد و هوا عاااالی بود

دوچرخه ات خیلی وقت بود که تو خونه بود،اون روز با خودمون بردیم وحسابی بازی کردی












اصلا مهمترین دلیلی که رفتیم اسکله باقالی خوردن بود![]()


میگی مامان من ژست فرار میگیرم ازم عکس بگیر




23مهر تهران کلاس داشتیم که ساعت 3 صبح راه افتادیم که 8 اونجا باشیم وساعت 5 عصر کارمون تموم شد و راه افتادیم سمت رشت،انقدررر خسته شده بودی که از در کارخونه خوابیدی تا منجیل


اینجا دیگه خسته شده بودی و داشتی بهونه میگرفتی که ما دوربین و دادیم دستت و سرت گرم شد




شهرداری با دایی امین اینا


دوست دایی امین یه پسر کوچولو داشت به اسم تیام،قبل اینکه بیان که میگفتی من باهاش دوست نمیشم اما وقتی اومدن و دیدی پسر آرومیه باهاش دوست شدی

از بازارچه برات یه فرفره خریده بودم و حسابی سرتون گرم شد


فرداش هم رفتیم قلعه رود خان



با خاله حکیمه






دخمل هالیدی پوش خودم

ما بعد نهار اومدیم رشت و دایی اینا رفتن ماسوله و شب اونجا موندن


قرتی خانم آماده شدی بری تولد تو مهد



آخ دورت بگردم جوجه ی مقنعه پوش![]()

مانکن فروشگاهی دیگه

سنجش کلاس اول امسال و زودتر انجام دادن و ما سه تایی تونو بردیم سنجش و نگم برات که مدرسه رو رو سرتون گذاشته بودین سه تایی

بعدشم آیلین و دینا و مامانهاشون اومدن خونه مون و کلی تو خونه بازی کردین


با مهگل دم در فروشگاه،مثل همیشه اصلا با هم نمی سازین

و واکسن 6 سالگی که دو روز تب داشتی و دستتو تکون نمی دادی




برای جایزه هم رفتیم فروشگاه باز باران که همیشه کتاب برات میگیرم و جو خیلی با حالی داره و چند تا کتاب و بازی گرفتی

این دفعه با خاله مهسا رفتیم و اون یهویی این عکسو انداخت

اینم کتابها وبازی ها

وسرگرمی هات تو فروشگاه



ماه نگار 65 



