قربان تا غدیر 94+گوشواره دار شدن دخملی
دخملی مامان،3روز مونده بود به عید قربان رفتیم کیاکلا و13 روز موندیم و حسابی بهمون خوش گذشت داشتم لباسهامونو جمع میکردم که دیدم ساکتو برداشتی و میگی دنگ بزنم بابا متضی بییم مامان جون داریم میریم خونه عمه اعظم نی نیه دختر عمه ام به دنیا اومده بود،رفتیم پیششون تا نی نیو دیدی با تعجب میگفتی پا داره(فکر میکردی عروسکه) یه مدت بود تا گوش کسی گوشواره میدیدی میگفتی دوشوایه میخوام ،منم قصد داشتم حالاکه موهات تقریبا بلند شده چند ماهه دیگه سوراخ کنم که مامان جون گفت عید قربون سوراخ کن،یه روز قبل عید با بابا مرتضی و عمه عالیه رفتیم مطب،اولیو راحت گذاشتی و تا صدایه دستگاهو شنیدی جیغ کشیدی و نمیذاشتی...
نویسنده :
مامان منیژه و بابا مرتضی
17:05











