گندم جونگندم جون، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

گندم طلائی ما

سفرنامه اصفهان(2)

عزیزدلم گفته بودم که برای دایی امین رفتیم اصفهان خواستگاری،بعله زندایی دار شدی ما دوباره رفتیم اصفهان البته این دفعه من و شما و بابامرتضی از رشت رفتیم و مامان جون اینا رو تو حرم امام دیدیم و اونجا نهار خوردیم و با هم راه افتادیم،این دفعه عمو جمال وزنعمو سادات ودایی یاسین هم بودن،چهرشنبه 12 اسفند رفتیم شب رفتیم خونه زندایی برای بله بورون و پنجشنبه صبح رفتیم خرید آیینه و شمعدون و حلقه ها(البته فقط من باهاشون بودم) پنجشنبه عصر هم عقدکردن،ایشالله که به پای هم پیر بشن،جمعه صبح هم رفتیم اصفهان گردی،قرار بود عصر راه بیافتیم به طرف خونه که همه حسابی خسته بودیم موندیم و شنبه صبح ساعت 8 راه افتادیم،تو راه کاشان هم رفتیم وباغ فین رو دیدیم همونجا ...
17 اسفند 1394

سفرنامه اصفهان

به قول بابامرتضی ما تو این ماه مارکوپولو شده بودیم،همش تو ماشین از این طرف به اون طرف شنبه 1 اسفند ساعت 7 صبح با مامان جون و بابا جون ودایی امین راه افتادیم به طرف اصفهان و ساعت 7 شب رسیدیم هتلمون،البته اصفهان رفتنمون برای امر خیر بود وبرای دایی امین رفته بودیم خواستگاری و اگه خدا بخواد دوباره هم باید بریم،شنبه شب رفتیم خونه ی عروس،یکشنبه صبح تواصفهان دور زدیم و نقش جهان و سی و سه پل رو دیدیم و نهار بریونی خوردیم غذای معروف اصفهان، راه افتادیم به طرف خونه وساعت 12 شب رسیدیم:     جایی که آب داشته باشه حسابی بهت خوش می گذره،همش میگفتی بریم دریا    اینم یه مدل ژسته دیگه ...
7 اسفند 1394

عروسی به توان دو

حالا نوبتی هم باشه نوبت نوشتن درباره ی عروسی هاست عروسی اولی عروسی کوثر دختر عموی من بودکه 22 و 23 بهمن بود،البته ما از یه هفته قبل میرفتیم خونه عمو داشتیم شیرینی سنتی درست میکردیم،گندمی ونازنین وسوگند   روزی که برای عروس چمدون آوردن،اینم همون لباس نازیه که مامانجون بافته       شیشه شیر هم که از دستت نمی افته   برای شب حنابندون که عروسی اصلی ما بود لباس ست دوخته بودیم،آتلیه هم رفتیم البته عکسها هنوز آماده نشده ولی اون شب نذاشتی یه عکس درست و حسابی بگیرم، عکسهای دوتایی مون هم نمیشه اینجاگذاشت دیگه   همین چندتارو از دور ازت انداختم   ...
6 اسفند 1394

روزانه های سی ودو ماهگی

دختر نازم با تاخییر ســـــــــــلام البته تاخیرم دلیل موجه داشت حسابی سرمون شلوغ بود از 7 بهمن رفتیم کیاکلا و 3 اسفند برگشتیم،دوتا عروسی داشتیم وچون لباسمون رو زنعمو سادات می دوخت باید زودتر می رفتیم برای پرو اول عکسهاروبرات میذارم بعد میام کارهای این ماهتو می نویسم امسال کلی لباس برات بافتیم هم من هم مامان جون،این شنل وکلاه روخودم برات بافتم     ناز داری حسابی گل من     یه موقع هایی حس عکس گرفتنت میاد،این شلوار پیش بندیوگرفتم با این شنل بپوشی خیلی هم بهت میاد     موش کوچولویه من   خواستی نی نی وببعی هم تو عکست باشن   ...
6 اسفند 1394

روزانه های سی ویک ماهگی

          سی و یک ماهه شدنت مبارک عشقدونه عزیز دل مادر هر ماه که ایجا می نویسم خیلی حس خوبی بهم دست میده نوشتن برای کسی که همه ی زندگی مونه وبا اومدنش ما هم داریم ذره ذره بزرگ می شیم چند وقته پیش برات کفش خریده بودیم برای عروسی،همش میری اون کفشو میاری وبهم میگی آنچ بزن بلصم (آهنگ بزن برقصم)،بابا خنده اش میگیره از این کارت ولی من کاملا درک میکنم این دنیای شیرین دخترونه اتو،راستشو بخوای خودمم هنوز همینطوریم ماه قبل اصلا نتونستم از کارات بگم الان سعی میکنم همه شو بگم،کلی برامون شعر می خونی وازم می خوای ازت فیلم بگیرم وقتی داری می خونی  شعرهای توپولویم توپولو،پاییزه پاییزه(البته بعضی وقت...
18 دی 1394

یلدای 94

عزیز دلم یلدای امسال خودمون سه تایی بودیم،حسابی هم خوش گذروندیم،اولش قرار بود زهرا اینا بیان ولی مامانش صبح زنگ زد وگفت زهرا سرما خورده اینم سفره ی ما،اولین باری بود که سفره میچیدمو خیلی لذت بردم   من توکاسه انار قاشق گذاشته بودم بعد از عکاسی دیدم توکاسه کنس شور هم قاشق هست،دیگه دخترم صلاح دیده اونجا هم بذاره میگم ژست بگیر میگی من خوابم میاد   عاشق اناری با اینکه اصلا برات خوب نیست،ولی بهت یاددادم حداقل هسته هاشو نخوری    فدای ژستهات       عکاسی هم که تموم شد دیدم مشغوله در آوردنه لباس هاتی      ...
30 آذر 1394

روزانه های 30 ماهگی

عشقدونه مامان 2/5 ساله شدنت مبارک البته با تاخیر،آخه برای تعطیلات رفته بودبم کیاکلا و نشد دیگه وبتو سر وقت آپ کنم،الانم عکسهای این ماهو برات میذارم بعدا مفصل در مورد کارهای این ماهت مینویسم یه 12 روزی بودیم کیاکلا وحسابی بهمون خوش گذشت،مهمترین اتفاق این ماهم این بود که مامانجون یه پتوخوشگل به انتخاب خودت برات خرید و اون پتو نوزادیتوکه همه جا همراهت بود و دیگه معروف شده بود تو فامیل ول کردی،خیلی هم راحت همش نگران بودم چطور از این پتو جدات کنم آخه هم خیلی بد رنگ شده بود هم زبر،یعنی جوری بهش وابسته بودی وقتی می انداختمش توماشین گریه میکردی تا شسته بشه بعدشم همونجو خیس میکشیدی تنت ولی دختر گلم این دفعه هم منو سر بلندکرد توحیاطم...
18 آذر 1394