گندم جونگندم جون، تا این لحظه 5 سال و 6 ماه و 10 روز سن دارد

گندم طلائی ما

روزانه های 54 ماهگی ومهمونهامون

1396/10/1 17:35
146 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عشقدونه

یک عدد مامان تنبل اومده تا وبلاگتو آپ کنه،ولی باورکن سرم حسابی شلوغ بود،داشتم برای شب یلدا برات لباس میبافتم و حسابی طول کشید اخه کامواش خیلی ظریف بود

سه روز هم مهون داشتیم که عمه اعظم اینا اومده بودن،که با هم قلعه رود خان رفتیم،عمه اینا سه شنبه شب اومدن و تا جمعه بعد از صبحانه پیشمون بودن

یه اتفاق مهم این دفعه هم زلزله ای بود که تو رشت اومد،من وشما تنها بودیم خونه و داشتم آماده میشدم که بریم بیرون و شما هم پشت لپ تاپ نشسته بودی،یه دفعه احساس کردم خونه داره تکون میخوره،دویدم تا بیام و بگیرمت تموم شده بود و شما گفتی مامان چرا تکون میخوردم،زلزله4.6 ریشتر بود ومرکزش لنگرود بود و خداروشکر خسارتی نداشت

برای تعطیلات شهادت امام رضا رفته بودیم کیاکلا و چند روز موندیم

یه دوشنبه هم به مناسبت به امامت رسیدن امام زمان و تعطیل کرده بودن که یه روزه رفتیم تهران و برگشتیم،آخه بابامرتضی با یکی از دوستهاش قرار داشت،یکشنبه راه افتادیم و شب کرج خونه ی پسرعموی بابا موندیم

 

بقیه توضیحات وبا عکسها میگم برات گلم

 

دوربین و برمیداری از در و دیوار و حمام وتوالت و... عکس میندازی،انصافا خوب سلفی میگیریچشمک

بازی جدید،اون بالا میشینی

داشتیم میرفتیم سمت کیاکلا ال سی وایکیکی چالوس وایسادیم هم یه دوری بزنیم وهم یه چیزی بخوریم،برات چهار جفت جوراب گرفتم،همون جا یکی شو پوشیدی

دهه نودی هستی دیگه

خونه ی عزیز،بابامرتضی پتو و بالش آورد تا تو و مانیا یکم بخوابین،ولی فقط تونست یه نیم ساعت نگهتون داره

جلسه ی این دفعه خونه ی خاله کوثر بود،ملیکا اینا هم بودن

بابامرتضی و عمو ایمان مشغول آماده کردن کباب

میخواستیم بریم مامان جون موکت بخره

بعدش رفتیم پارک محل

شهادت امام رضا،زندایی من روضه داشت

رفتیم باغ باباجون تا یکم نارنج بچینیم

پارک هم که نزدیکه و روزی دو سه بار میری

پازل جدید،25،36،49 تیکه

خیلی وقت بود دلت میخواست قطار سوار شی،ما هم دیدیم بهترین فرصته و از کرج به تهران و با مترو رفتیم

میدون انقلاب،یه کتاب گرفتی و تو دفتر دوست بابا حلش کردی

بعد از صحبتهای بابا  ودوستشون رفتیم که نهار بخوریم،فست فودیه اتاق عکس داشت،این عکسها برا اونجاست

قبلا پیتزا دوست نداشتی ولی الان انتخاب اولته

چهارشنبه های تیشان فیشانی،کیتی تو وقتی برمیگشتیم سمت رشت از بابلسر خریده بودیم

بازم تب و سرماخوردگی،این دفعه فقط تب میکردی در حد 39 درجه

موهات بلند شده بود ولی خیلی ظریفه برای همین میخواستم یه بار دیگه کوتاه کنم،مامان دینا یه آرایشگاه می شناخت و میگفت کارش خوبه،چهارتایی رفتیم و موهامونو کوتاه کردیم

دخترکم مهمون داشت،به بابا مرتضی گفتم مهد رفتن گندم برای من بهتر بود،کلی دوستهای خوب پیدا کردم

یه روز با هم رفته بودیم پارک،آوا هم اومده بود که همکلاسیته،منم با مامانش آشنا شدم،وقتی برمیگشتیم آوا و مامانش گفتن بریم خونه مون و ما هم رفتیم یه ساعت موندیم وشما باهم بازی کردین و برای دو روز بعد هم ما دعوتشون کردیم خونه مون

چهارشنبه 15 آذر رفتیم قلعه رود خان با عمه اعظم اینا

دستتو به آب زدی یخ کردی

آ

ووووویییی باز دهنم آب افتاد

وقتی میگم گندم بابا رو بغل کن

اولشحس عکس نداشتی ولی یکم بعد هی ژست میگرفتی

برای نهار عدس پلودرست کرده بودم

خودت که غذا نخوردی،همش داشتی به مرغ و خروسها غذا میدادی

عکسهایی که خاله سمیرا از مهد برامون میفرسته

 

پسندها (1)
نظرات (1) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
مامان گیلدا
1 دی 96 20:34
خدا حفظش کنه گندم جونو
1